#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_522
محسن بدون کلمه ای دستش رو کشید که از سرخ شدن آنی گلاره فهمیدم دستش رو خیلی فشار داده.
با غضب رو به من گفت:اینم از شربتت،باقی داستان رو بگو.
بی رحمانه گفتم:شاید گلاره بهتر بتونه برات قصه بافی کنه.
فریاد مردونه و محکمش همه جا رو گرفت:گفتم تو بگو!
-خب باشه؛چه خبرته؟!.هیچی این خانم عاشق شیفته دنبال امیررایا می اوفته و فکر می کنه امیررایا هم بهش نظر داره اما نه!.امیررایا بالاخره از کنگی گلاره خسته میشه و بهش میگه که اصلا بهش نظری نداره و خانم عاشق ما رو عاشق دل شکسته می کنه.
مچ گلاره از دست محسن آزاد شد.گلاره دو تا دستش رو روی دهنش گذاشت تا هق هقش خفه شه. واقعا نمی دونم اون همه بی رحمی از کجا نشات گرفت؟؟؟؟؟؟!
-خب دیگه،بقیه اش به تو ربطی نداره فقط بدون گلاره شکست خورده مجبور شد از دانشگاه تهران به شیراز انتقالی بگیره.بعدش هم که شما اومدی خواستگاری و گلاره که از همه جا بریده بود و مادرش هم نسبتا شکاک شده بود برای فراموشی عشقش به امیررایا با شما ازدواج می کنه ولی جوری جلوه میده که همه فکر می کنن ازدواجتون عاشقانه است و گلاره دوستون داره.اما بی خبر که شما فقط بازیچه بودید.
گلاره جیغ کشید:بسه بسه رویا...تمومش کن.
اما من تمومش کردم ولی محسن چی؟محکم دست گلاره رو کشید و قبل از اینکه فرصتی بهش بده یه کشیده ی اساسی توی گوشش خوابوند که جیغ گلاره توی هوا گم شد.کیفم رو برداشتم و به راه افتادم.جای من دیگه اونجا نبود.هنوز صدای گلاره و التماسش برای رحم توی گوشم بود!
***
می خواستم برم پیش تارا ولی منصرف شدم.چون حال اونو نداشتم.یه دربست گرفتم تا خود تهران.کارم دیگه
تموم شده بود.فقط مونده بود برم سر و وقت تو مهره ی اصلی داستان،بقیه که سیاه لشکر بودند.
من،رویا آرمان،به همون عهدی که به ارمیا رادمنش،تنها عشق زندگیم دادم پایبند موندم.همون عهد انتقام. از توی کیفم لنزهام رو بیرون کشیدم و به چشمهای سیاهم زدم.
romangram.com | @romangram_com