#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_521

با لبخند دستم رو به سمتش دراز کردم.بدون اینکه دستم روبگیره سلام کرد؛پس مذهبی بود!.جونم پس رگ غیرتش خیلی باد می کرد وقتی می فهمید زنش عاشق امیررایا بوده.

با اخم گفت:چیزی گفتید؟

من:بله.

گلاره:نخیر.

رو به گلاره گفتم:تو نمی خوای یه شربتی چیزی به من تازه از راه رسیده بدی.؟

گلاره خصمانه و لرزان نگاهم کرد.کل هیکلش می لرزید.رفت و من رو به محسن گفتم:خب محسن خان.

-من عجله دارم،لطفا اون جمله ای رو که گفتید دوباره تکرار کنید.

با حوصله روی تخت توی حیاط نشستم و گفتم:آقای محسن،می دونم که گلاره همچین حرفی رو نزده بهتون.

آدم دروغ گویی نیست،منتها یه کم ترسوئه.وقتی دانشگاه گلاره توی تهران بود گلاره عاشق یه پسری بود به اسم امیررایا رستم پور!.گلاره به خاطر اون تمام پارتی هایی که اکیپ امیررایا می گرفت رو می رفت.خب عاشقش بود.

گلاره سر رسید.محسن به کبودی می زد ولی هیچ حرکتی نمی کرد.گلاره شربت رو به دستم داد و گفت:

-تو رو خدا بگذر.چی گیرت میاد از پاشوندن زندگی من؟!

لیوان رو محکم روی زمین کبوندم،جوری که صداش توی خونه پیچید.گفتم:چی می گی؟من بخاطر توی عوضی آینده ام رو تباه کردم و با امیررایا وارد کثیف ترین بازی دنیا شدم.نابودش کردم جوری که الان آهش دنبالمه حالا هم با گفتن حقیقت به شوهرت آروم می گیرم.

با نگاه سرخ و اشکیش گفت:تو رو خدا رویا...تو رو جون..


romangram.com | @romangram_com