#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_520
یه پوزخند زدم و گفتم:شوهر کردی؟
یه مرد سرش رو بیرون آورد و گفت:کیه گلاره؟
گلاره گفت:آره،اسم شوهرم محسنه.پسر دوست خانوادگیمونه.
پوزخند غلیظ تری زدم و گفتم:احیاناً از عشق شما به امیررایا خبر داره؟
نگاهش مات شد.با تته پته گفت:چ..چی شده رویا؟چته؟
کنارش زدم و گفتم:هیچی می خوام یه چیزی به شوهرت بگم.کوش؟(بلند صدا زدم)آقا محسن!
دستم رو گرفت و ملتمس با اشک و آه گفت:تو رو خدا قسمت می دم چیزی نگو بهش رویا.تو رو خدا...
دستم رو از توی دستهای سرد و لرزانش بیرون کشیدم و گفتم:زندگی با دروغ؛چرا بهش نگفتی؟
انقدر ترسیده بود که اگه جا داشت دستم رو هم می بوسید.ملتمس گفت:تو رو خدا رویا..آره عاشقش نبودم ولی بخدا الان عاشقشم،دیوونه اشم.این کار رو با من نکن!تو رو خدا زندگی ام از هم می پاشه!.محسن حساسه!
-بزار ببینم وقتی بفهمه زنش عاشق یه مرد دیگه بوده چه حسی بهش دست میده.
صدای غریبه ای گفت:چی؟
برگشتم.یه مرد توی لباس پلیس با ظاهری مرتب و مردونه.هیکل پرفکتی که لایق لباس نظامی بود.جلوتر اومد که گلاره به سختی لبخندی زد و گفت:محسن جان،رویا دختر دایی ام.رویا محسن شوهرم.
می دونستم الان هاست پس بیوفته.ثانیه ها برای من تند می رفت ولی برای گلاره هر ثانیه یه ساعت بود.
romangram.com | @romangram_com