#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_519
-آخه چیکارت کردند؟من اگخ طرف قاتل مامان و بابام هم بود اینجوری نمی کردم که تو می کنی!.بزار بره بچه گناه داره.بخدا نمی دونم تو کی انقدر بی رحم شدی آویشن!
با غیض بلند شدم و توی صورت آزیتا غریدم:درست همون موقع که اسمم شد آویشن سپهرداد،درست همون موقع!.در ضمن،آزیتا تو فقط مسئول اینی که به من کمک کنی نه که اظهار نظر کنی!
مچم رو گرفت و گفت:که چی؟تا کی می خوای بچه رو نگه داری؟نکنه من نمی دونم و به فرزندی قبولش کردی؟
داد کشیدم سرش:خفه شو فعلا آزیتا.قرار نیست گند بزنی به نقشه هام.پای تو کلا گیره و این دخلی به من نداره پس اگه می خوای پات به زندان نرسه و به سروش جوونت برسی بشین و لام تا کام حرف نزن.فعلا یه روز هم نگذشته که تو همچین کاسه ی داغ تر از آش شدی.من می خوام برم همدان.به ولای علی یه مو از سر بچه کم شده باشه فاتحه ات خونده است!
-کی برمی گردی حالا؟
-شاید دو روز دیگه.به رزیتا گفتم از کنارت جُم نخوره.تازه این دو روز دور آقاتون رو اساسی خط بکش!
معترض گفت:اِ آخه چرا؟
به دهنش زدم و گفتم:چون این لامصب ممکنه چفتش باز بشه!.پس بشین تو خونه و تظاهر کن اصلا اینجا نیستی!.فعلا من هم بلیط دارم.دارم می رم ولی برگردم و ببینم همه چیز اونجور که می خوام نیست خونت حلاله.
واقعا نمی دونستم دلیل اینکه می خوام برم همدان چیه ولی می خواستم برم و این به هر دلیلی می تونست باشه
که یکیش دیدن گلاره و تارا بود.
***
در زدم.خود گلاره باز کرد.با دیدن من جلو اومد که بغلم بگیره اما هلش دادم به عقب و گفتم:احوال گلاره؟
خندید و گفت:کجا بودی عزیزم؟وای دلم برات حسابی تنگ شده بود!
romangram.com | @romangram_com