#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_518

مجبور شدم لالایی بخونم.همونجور که نوازشش می کردم خاطره ی تلخی از جلوی چشمم رد شد.

"دستش رو کشیدم و گفتم:ارمیا نگاه اون بچه چقدر نازه،الهی!

دستم رو با خنده کشید و گفت:انگشتت رفت تو چشم بچه،نکن زشته!

یقه اش رو گرفتم وگفتم:دلم از اینا می خواد.

خندید و گفت:اونوقت اسمش رو چی می ذاری؟

-پسر باشه آوش.

-دختر باشه چی؟

-فقط پسر،آوش مامان رویا و بابا ارمیا.مامان فداش.

خندید و گفت:دیوونه!"

هه،آوش مامان رویا و بابا ارمیا توی خاطرات دفن شد!.لباس هام رو عوض کردم و یه دوش حسابی گرفتم.

***

-همه جا رو گذاشتن تو سرشون.کلی اعلامیه زدن به در و دیوار.مامان و باباش از جلوی در مهدکودک تکون نمی خورن.دختر تو چرا انقدر بی رحمی؟!.بخدا اگه ببینیشون چقدر داغونن آتیش می گیری!کوتاه بیا بچه اشون رو برگردون.

-باید درد بکشن.


romangram.com | @romangram_com