#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_517

رو به آزیتا گفتم:غذا خورده؟!

-آره.

-آفرین.کسی که نفهمید؟

-نه بابا.

-پس برو فعلا.

-باشه.

رفت و منم نگاهی به دختر ملوس کردم.دست به موهاش کشیدم و گفتم:آرشیدا جون تو باید یه چند روز اینجا بمونی،خب؟

زد زیر گریه و گفت:مامانم رو می خوام.

اشک هاش رو پاک کردم و گفتم:چند سالته گلم؟

با انگشت هاش عدد دو رو نشونم داد.گونه ی تپلش رو بوسیدم و گفتم:منم خاله ی خوبی هستم.زود برت می گردونم پیش مامان.حالا برای خاله بگو مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا؟

-بابا سامان.

خندیدم و گفتم:خسته ای؟!

سرش رو تکون داد.دستش رو گرفتم و بردم توی اتاقم.کوله ی خرسی رو ازش گرفتم و کاپشنش رو درآوردم.گفتم:روی تخت خاله بخواب.


romangram.com | @romangram_com