#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_516

سرش رو بلند کرد و با دیدن من چند ثانیه مات شد ولی بعد نگاهش رو گرفت و شروع کرد به سرفه کردن. خنده ام گرفته بود شدید.منم شروع کردم به سرفه کردن الکی که مثلا من به ادکلن تلخ شما حساسیت دارم. یه اشک هم از چشمم سر خورد تازه.جداً باورم شده بود حساسیت دارم.

به سختی گفتم:آقای مهندس...لطفا...کمتر...با عط..با عطرتون ...دوش..بگیر..بگیرید.

یه نگاه خصمانه به چشمهام کرد.نگاهش رو سریع گرفت.می دونستم نمی تونه در برابر اون همه آرایش و رنگ فوق العاده لنز دووم بیاره.گفت:شما..هم...کمتر...بزک...دوزک..کنید..سالن مد که ...

بقیه اش رو نگفت.واقعا نفسم گرفته بود انقدر الکی سرفه کرده بودم.اون که داشت غش می کرد.. آسانسور نکبت هم که حلزونی حرکت می کرد..تا پیاده شدیم من زودتر از اون خودم رو به پنجره رسوندم و نفس کشیدم.خنده ام گرفته بود!.بعد هم رفتم داخل.موهام رو یه تابی دادم.روز آخرم بود..دلم تنگ می شد!هه!

فلشم رو به سیستم زدم و تمام اطلاعات رو کات کردم.امروز دستشون اساسی توی حنا می موند!.چطور می تونستن نقشه هایی که چهارماه براشون زحمت کشیده بودن رو دوباره درست کنن؟!.مجبور بودن پول رو برگردونند که بودجه ی اساسی هم نداشتند.بلند شدم و با در زدن وارد اتاق رئیس شدم.

گفتم:آقای مهندس.قرار بود من امروز زودتر برم.امری ندارید؟

-نخیر.

-خدانگهدار.

و خدانگهدار آقای آرتمن احتشام!.

***

وارد خونه شدم.صدای آزیتا میومد که سعی می کرد بچه رو قانع کنه ولی مگه می شد!؟.رفتم داخل.با دیدن یه دختر با موهای صاف گوش گوشی و قیافه ای که با چهره ی پدرش مو نمی زد یه لبخند زدم.فلش رو توی آکاواریوم فرو کردم.تمام اطلاعات و نقشه ها سوختند و این قلب آتشین من آروم گرفت.

رفتم سمت دختره و گفتم:اسمت چیه خاله؟

لرزان گفت:آرشیدا.


romangram.com | @romangram_com