#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_515
خندیدم و گفتم:کاریه دیگه؟
کیفش رو برداشت و گفت:شک نکن!
***
لنز سبزآبی چشمهام که بیشتر به سبز تمایل داشت رو نگاه کردم.چند وقته چشمهام از رنگ مشکی دریغ شدند؟.امروز روز بزرگی بود.موهای کاراملی ام رو فرق کج باز کردم.کرم برنزه زدم و با رژ گونه لپ هام رو برجسته کردم.یه سایه ی فیروزه ای هم زدم.ریمل زدم تا مژه هام بزرگتر بشن.یه خط چشم مشکی هم کشیدم. یه رژ لب قرمز هم زدم و به این فکر کردم من قبلنا اصلا آرایش نمی کردم حالا صورتم توی آرایش مشخص نیست.دکمه های مانتوی نسبتا بلند فیروه ایم رو بستم.شلوار مشکی ام هم ست با مقنعه ی مشکی ام بود.یه شالگردن سفید-فیروزه ای که دیروز خریده بودم هم با یه مدل ساده اما شیک بستم.نگاهم توی آینه به خودم افتاد.سلام آویشن سپهرداد.چقدر لاغر شده بودم.مانتو توی تنم گشاد بود ولی نه خیلی!.چکمه های سفید پاشنه بلندم رو هم پوشیدم.پالتوی سفیم رو به تن کردم.همه چی تکمیل بود.همه چی!.همه چی برای آویشن سپهرداد
بودن!.ادکلن شیرین رو روی خودم خالی کردم و از اتاق خارج شدم.امروز یه صبحانه اساسی خوردم.دو تا تق به در اتاق آزیتا زدم و گفتم:پاشو آزیتا.امروز رو که یادت نرفته.پاشو.
از در حموم با حوله خارج شد و گفت:بیدارم.
برگشتم سمتش که یه هوی بلند کشید و گفت:دختر تو آخر من رو تحریک می کنی!ببین کی گفتم؟!
-زر مفت نزن فعلا.امروز خوب حواست رو جمع کن.گند بزنی پای خودته.
-به کار آزیتا هفت خط شک داری؟
-نه.فعلا خداحافظ.
-خدا به همراهت.
تا رفتم بیرون در واحد رو به رویی باز شد و جمشیدی با کت و شلوار کاملا رسمی خارج شد.چه متحول!. حتی یه نیم نگاه هم بهم ننداخت.نه بابا این همون جمشیدی هیز خودمونه؟!!.جای رزیتا خالیه تا ببینه خواهرش چقدر قدرت داشته که چشمهای ناپاک سروش رو پاک پاک کرده.خندیدم و دکمه ی پی(پارکینگ)رو فشردم اما اون دکمه ی همکف رو زد.سوار ماشینم شدم و بدون تیک آف خارج شدم.اینبار ماشین رو بردم توی پارکینگ.. آقای مهندس هم ازماشینش خارج شد و در ماشینش رو قفل کرد.سریع خودم رو به آسانسور رسوندم که اون هم با اخم وارد شد.با لبخند گفتم:صبح بخیر آقای مهندس!
-صبح بخیر خانم سپهرداد.
romangram.com | @romangram_com