#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_514

-مراقب خواهرت باش نره راپورتمون رو به جمشیدی همسایه امون بده.

-چطور؟

-گلوش پیشش گیر کرده.البته حس دوجانبه است.

-من نمی ذارم ازدواج کنه آزیتا.

متعجب گفتم:زر مفت نزن.

جدی گفت:جدی می گم.نمی ذارم.عاشقش هم باشه نمی ذارم.امکان نداره اجازه بدم آزیتا ازدواج کنه.

-چرا؟به تو چه آخه؟بده زندگیش رو بسازه؟

با پوزخند گفت:من خیری دیدم از ازدواج؟تو خودت دیدی؟ما چی دیدیم که دختره ی بدبخت بره ببینه؟!. مخصوصا با این مرد که فقط می دونید همسایه اتونه.امکان نداره بزارم.

کوتاه گفتم:دوستش داره.

-به درک!.منم عاشق شوهرم بودم ولی سر سالگرد ازدواج اومد و گفت من می خوام با دخترعموم که از خارج برگشته ازدواج کنم.خیر سرش می گفت عاشقشم.خوب که از من فیض برد رفت سراغ اون!

هه!.لعنت به سالگرد.خودمم توی سالگرد همه چی رو باختم ولی ساختم دوباره.چون من نمی شکنم.

-مطمئنی دیگه نمی ذاری؟

-نترس آزیتا یه چی پروند.دو روز دیگه یادش میره.یه بار بچگی کرد برای هفت پشتمون بسه.من برم.امشب قرار دارم.


romangram.com | @romangram_com