#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_513
بلند و بی پروا خندید و گفت:اسمش آندره آراسته است.متخصص اِن دو،مطبش هم دو تا فلکه از خودمون بالاتره.دو تا خواهر داره که اولیش مجرده ولی دومیش با پسری به اسم علیرضا نامزد کرده.وضع مالیشون هم خفنه و خونه اشون توی .... است.
عجب آدرس آشنایی!.دو میدون دور تر از خونه ی قبلی ام...هه!
-البته اون شب داشت با آه و سوز داستان شکست عشقی اش رو تعریف می کرد.می گفت عاشق دختری بوده که اسمش...آها هر کاری کردم اسمش رو به زبون نیاورد فقط هی یاد از چشمهای مشکیش می کرد و گفت رفیقم عاشقش بوده و دیگه نشد بهش برسم.می گفت که اون دختر هم رفت پی کارش و ازدواج کرد و من هم فهمیدم همچین عاشقش نبودم ولی رفیقم کشته مرده اش بوده و تا دختره رو فراموش کرده جونش دراومده. می گفت دختره هم دندون پزشکی خونده.گفت من دیگه فراموشش کردم ولی دیگه دست و دلم به ازدواج نرفت و نمی ره.چون مثل اینکه طرف با همون پسره که عاشق بوده رفیق صمیمی میشه و همیشه عذاب وجدان داره که بهش نگفته دوستش داشته.البته خودش گفت که اون دختر فقط یه هوس الکی بود چون مرکز توجه بود.می گفت خوشم از اخلاقاش میومد ولی چون مرکز توجه بوده حس می کردم منم دوستش دارم.به هر حال عشق بوده یا هوس دیگه به چشمهای خودمم اعتماد ندارم و نمی تونم ازدواج کنم.ول کن چیز بدرد بخوری نگفت.
چرا اتفاقا..پس آقای آراسته شما به رویا آرمان چشم داشتی؟!.هه!.عذاب وجدان به رستم پور!؟.
-می خوای چیکار کنی؟نکنه می خوای انتقام بگیری؟
-چته؟عاشقشی؟
پوزخندی زد و گفت:رزیتا بمیره عاشق جنس مذکر نمیشه.طرف هم که میگه من ازدواج نمی کنم.الان با این حساب من گلوم پیشش گیره؟!..بره بمیر پسره ی الدنگ!.ازدواج نکرده ولی گشت ارشاد باید بیاد جمعش کنه.
خندیدم.یه حسی می گفت آندره رو هم وارد بازی کن ولی سرکوبش کردم.چه دلیلی دارم براش؟تازه نقشه هام تموم شده است و دیگه جایی برای یه نقشه ی دیگه ندارم.در حالیکه باید همه چی رو زود تموم کنم.!
-شرکت چه خبر؟
-فردا روز آخرمه.
پرتغال رو خورد و گفت:جدی؟واقعا فردا تمومه؟
-آره ولی فردا هم آزیتا میره بچه رو از مهدکودک بیاره.تو یه کاری کن!.
-چی؟
romangram.com | @romangram_com