#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_511
من و من کنان گفت:هیچی بخدا..داشت در مورد حقوقش و مشکلات کاریش حرف می زد.
با اخم گفتم:اونوقت تو دقیقا مدیر مالی شرکتی یا مسئول رسیدگی به مشکلات مردمی؟
سرش رو پائین انداخت و گفت:شرمنده آویشن.بخدا تقصیر من نبود.داشت حرف می زد و خب،خب من هم نمی تونستم وسط حرفش بپرم و برم.
کیفم رو روی کاناپه پرتاب کردم و گفتم:اونوقت وسط این مشکلات کاری و حقوقی بحث به علاقه و دوست دارم کشید ها؟
سرش رو بلند کرد و گفت:منم دوستش دارم خب.
دلم برای معصومیتش گاهی می گرفت.همیشه کسی رو که بهش تجاوز کرده بود رو لعنت می کردم با اینکه برام سخت بود.دست روی شونه ی ظریفش گذاشتم و گفتم:ببین آزیتا،من نمی گم دوستش داشته باش یا
نداشته باش.فقط اینو می گم که تو باید یه کم مراقب باشی.اگه جمشیدی از کارهایی که می کنیم خبردار بشه مطمئنا پته امون رو روی آب میریزه.بهت قول می دم چند وقت دیگه همه چی تموم میشه و می تونی کنار جمشیدی بمونی ولی فقط این چند وقته رو تحمل کن.خب؟دیگه اواخر آبان ماهه.بزار همه چی که تموم شد،اصلا خودم میرم برات خواستگاریش خوبه؟
خندید و گفت:تو بری؟
بغلش گرفتم.اولین بار بود توی این مدت که خواهرانه باهاش رفتار می کردم.شیطنت های خودش رو داشت ولی هیچ وقت نتونست معصومیتش رو پنهان کنه.رزیتا برخلاف آزیتا هیچ معصومیتی توی وجودش نداشت و یه چیزی تو مایه های خودم بود.اما من همیشه نگران این بودم که مبادا قلب مهربون آزیتا کار دستمون بده که این به لطف متجاوز گرش هیچ نگرانی ای رو به وجود نمی آورد چون موقع کار از سگ هم سگی تر می شد!
مانتوم رو به سمت اتاق بردم که گفت:آویشنی برات ماکارانی پختم؛دوست داری؟
متعجب گفتم:بیدارم یا خواب؟
خندید.لباس هام رو عوض کردم و رفتم بیرون.جدی جدی غذا پخته بود.و جالب تر این که خوشمزه بود.داشتم می خوردم که یهو گفت:آویشن؟
یاد اون مرتیکه ی توی آسانسور افتادم..گشنیز و تره!.با اخم گفتم:آزیتای بی شعور این هم اسمی بود برای من پیدا کردی؟
romangram.com | @romangram_com