#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_510
روی صندلی نشستم و فکرم رو درگیر اطلاعات حاصل از هک کردم.فقط سه روز وقت داشتم تا کلا از شرکت برم.مخصوصا که چهار روز دیگه سه تا شرکت همزمان نقشه هاشون رو می خوان.کارهای غقب افتاده رو انجام دادم و با کسب اجازه از آقای مهندس از شرکت بیرون رفتم.همزمان که بیرون می رفتم توی کیفم هم دنبال سوئیچ می گشتم و سعی می کردم دو تا از پرونده ها رو محکم نگه دارم که به یه چیزی خوردم و تمام وسیله ها از دستم به روی زمین سرازیر شد.اصلا وقت نداشتم به طرف نگاه کنم و سریع خم شدم تا وسایل رو جمع کنم که صدای خیلی آشنایی گفت:بزارید کمکتون کنم.
سرم رو بلند کردم.خودش بود!.آقای رستم پور جوان!.نگاهم کرد.یه لحظه نگاهش رنگ تعجب گرفت ولی بعد
پرونده های جمع آوری شده رو دستم داد و منم بدون اجازه دادن برای حرفی رو گفتن بیرون رفتم.در آسانسور رو باز کردم.هه!.رستم پور جوان نوبت به تو هم می رسه فقط صبر داشته باش!.طبقه ی دهم یه نفر دیگه هم سوار شد.با دیدن من نیشخندی زد و گفت:چطورید گشنیز خانم؟
سرم رو بلند کردم و خصمانه نگاهش کردم.خندید و گفت:ببخشید تره خانم!
خواستم چیزی بگم که گفت:آها آویشن خانم.ببخشید یه کم سخته اسمتون.
-یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم اسمم رو صدا کنی.سپهرداد!.فقط می تونی اینو بگی!
با لبخند چندشش گفت:سپهرداد جون،معنی اسم و فامیلت می دونی چی میشه سرهم؟میشه آویشن بخشیده شده از آسمان.
و بعد بلند زد زیر خنده.حناق عوضی!.کیفم رو محکم به بازوش کوبوندم و گفتم:واقعا باعث شرممه که یه آدم های علافی مثل تو می شینن و معنی اسم من رو چک می کنن!.واقعا شرم آوره!
دیگه چیزی نگفت و پیاده شد.من نمی دونم کدوم آشغالی اسم من رو به این عوضی گفته بود!؟.لعنت بهت آزیتا با این اسم انتخاب کردنت!
تا رسیدن به خونه فقط آزیتا و رفتگانش رو مورد رحمت قرار دادم.تا پیاده شدم،وارد آسانسور شدم که لحظه ی پیاده شدنم آقای سروش جمشیدی را در حال لاس زدن با آزیتا دیدم.یه اهم کردم که دو تاشون سه متری پرتاب شدند. با اخم گفتم:آزیتا برو داخل.(رو به سروش)ما اینجا آبرو داریم،لطفا مراعات کنید!
و بعد در رو محکم بستم.امروز روز من نبود!.پس بگو آقا عاشق و شیفته ی آزیتاست نه من!.پوزخندی زدم و بلند گفتم:آزیتا...
با هول وارد هال شد و گفت:جانم آویشن جون؟
-خفه و آویشن.چه غلطی می کردی با این جمشیدی؟
romangram.com | @romangram_com