#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_509
آقای مهندس:وای آروم عزیزم بچه زهر ترک شد!
پگاه خصمانه:منو نپچیون.می گم اخراجش کن یعنی اخراجش کن.
آقای مهندس:خب چرا؟یه دلیل باید بیاری.تازه این موقع سال اصلا منشی از کجا بیارم؟تازه این دختر حقوقی کمتر از حد معمول می گیره و واقعا کارش رو خوب انجام میده!
پگاه:چشمم روشن.حامی منشی ات هم که هستی!.آفرین آفرین!
آقای مهندس:چی می گی پگاه؟خب تو چرا انقدر عصبی ای؟مشکلی پیش اومده؟
پگاه:نه من می خوام بفهمم هر کی از در اومد راهش می دید؟این دختر بره سالن مد موفق تره تا منشی گری تو رو بکنه.نمی بینی چقدر آرایش کرده؟لباس قرمز هم رنگیه باهاش بیای سرکار؟اینجا حراست نداره؟
آقای مهندس:پگاه،عزیزم پاشو برو خونه خسته ای.هر زمان دیگه ای غیر از الان بود می فرستادمش بره. ولی الان پول اضافه کاری خیلیا مونده و منم نه وقتی دارم برای آوردن یه منشی دیگه که مسلما حقوقش بالاتره نه واقعا حوصله ای!.بزار بمونه فعلا.
پگاه:که دیگه بمونه ها؟چی تو گوشت خونده؟
آقای مهندس:چیزی نخونده.فقط منتظر بمون حداقل تا آخرین قرارداد هم بسته بشه اونوقت.
پگاه با تمسخر:از اول هم می دونستم چرا نگهش داشتی؟!.کارن مامان پاشو بریم.
داشت به در نزدیک می شد که آقای مهندس پرسید:اونوقت چرا؟
پگاه:تو رو یاد معشوقه ی قبلی ات می اندازه.
و بعد در باز شد و فرصت حرف زدن برای آقای مهندس گرفته شد.پگاه لعنتی اون به من شک کرده!.می شورمت عوضی!.فقط صبر کن و نگاه کن!
romangram.com | @romangram_com