#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_508
ایشش از تو دماغت درمیارمش این تحقیر کردن ها رو.تلفن رو برداشتم و شماره ی یک رو فشردم.
-بله؟
-آقای مهندس خانومتون تشریف آوردند.
معمولی پرسید:خودش تنها؟
-نخیر،همراه پسرتون.
-خب بهشون بگید بیان داخل.
یه عشوه زدم:چشم.
پگاه از نگاهش آتیش می زد بیرون.برای لجش مکالمه رو ادامه دادم با اینکه آقای مهندس قطع کرده بود.
یه لبخند مکش مرگما زدم و گفتم:واقعا؟مرسی.
یه پشت چشم برای پگاه که داشت سکته می کرد نازک کردم و ادامه دادم:فعلا که نمی تونم جواب قطعی ام رو بهتون بدم.بزارید برای بعد!.
یه بوس هم فرستام.کارد می زدی خونش درنمی اومد.تا حرصت درآد بیشعور.می دونستم الان هزار تا فحش ردیف کرده تا بهم بگه ولی هیچی نگفت.با خشم دست کارن رو کشید و رفت.فقط لحظه آخر صدای زیرلبیش
که گفت سگ تو روح شده رو شنیدم.هنوزم همون بود!.رفت داخل.یه سر و گوشی آب دادم،وقتی دیدم خبری نیست رفتم پشت در و فالگوش وایستادم.
پگاه:این افریته ی بزک دوزک کرده رو همین الان بفرست بیرون!
romangram.com | @romangram_com