#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_507
سپهرداد رو با لحنی گفت که یعنی به خونت تشنه ام!.برو بابا دلت خوشه.
در زدم و وارد اتاقش شدم.زونکن رو روی میزش گذاشتم و گفتم:امروز با آقای رضائیان جلسه دارید.
-چه ساعتی؟
-ساعت ده صبح.راستی آقای مشیری(مسئول حسابداری)نامه دادند که پول تو صندوق برای دادن اضافه کاری کافی نیست.
-می تونید برید.
-چشم.
رفتم بیرون.به هکم ادامه دادم.بخاطر این نکبت مجبور شدم دو میلیون بدم و برم کلاس هک.!.آقای رضائیان اومد و رفت.ده دقیقه بعد پگاه وارد شد.لب هام به پوزخند باز شد.دست کودک یه ساله اش رو گرفته بود. اسم پسرش کارن بود.پگاه با دیدن من باز اخم هاش رو در هم کشید و گفت:آقای رئیس هستند؟
ایششش...یه لبخند حرصی زدم و گفتم:بله.تشریف دارند.
با حقارت گفت:بهشون بگید اومدم.
برخلاف خودش و اخلاق گندش پسرش از من خوشش میومد.با اون چشمهای درشت سیاهش نگاهم کرد و گفت:دلام.
خواستم بهش دست بدم که پگاه نذاشت و با غیض گفت:کارت رو بکن.
romangram.com | @romangram_com