#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_506
-صبحانه نمی خوری؟
-یه چیزی خوردم.خدافظ.
-خداحافظ.
کفش هام رو پوشیدم و پالتوی مشکی بلندم رو از روی چوب لباسی دم در برداشتم.تا سوار آسانسور شدم همسایه رو به رویمون،آقای جمشیدی وارد آسانسور شد.اسمش سروش بود.خاطرخواه من بود یا آزیتا رو نمی دونم فقط می دونستم آمار دستشوئی رفتنمون رو هم داره.تازه هیز هم بود.
از نگاه خیره اش کلافه شدم.با خشم گفتم:یا چشات رو می بندی یا از کاسه برات درشون میارم.انتخاب با خودته،کدومشون؟
خواست جواب بده که آسانسور به پارکینگ رسید و منم سریع پیاده شدم.امروز قرار بود زود برسم.ماشین رو روشن کردم و با ریموت در رو باز کردم.برخلاف اکثر اوقات به آرومی ماشین رو روشن کردم و به راه افتادم. ده دقیقه بعد جلوی شرکت کارن ساخت ماشین رو پارک کردم.پیاده شدم و ماشین رو قفل کردم. همزمان آقای مهنــــدس هم رسید ولی برخلاف من ماشین رو توی پارکنیگ پارک کرد.خودم رو به آسانسور رسوندم و همراه آقای مهندس وارد آسانسور شدم.هه!.آقای مهندس!
با عشوه پنهان گفتم:صبح بخیر آقای مهندس.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:سلام.صبح بخیر.
کیف مشکی ام رو توی دستم چرخوندم.بوی عطر شیرین من با عطر خنک اون ترکیب شده بود و عجب بوی خفنی رو به وجود آورده بود.می دونستم به عطر شیرین حساسیت داره و از لجش عطر شیرین می زدم.به سرفه افتاده بود و صورتش سرخ شده بود.هنوز ده طبقه مونده بود.یه کم جلو رفتم و نگران گفتم:
-چیزی شده آقای مهندس؟
دستش رو جلوم گرفت که یعنی جلوتر نیا.نترس نمی خورمت تحفه!.اشک از چشمش سر خورد.آخی بستش بود خدایی...خنده ام گرفته بود.با لحن مقطعی گفت:دفعه ی ...دیگه...عط..عطر شیر..شیرین استفاده...نکنید.
با لحن چندش دخترونه ای گفتم:وای نگید آقای مهندس.من به بوهای دیگه حساسیت دارم.
یه نگاه غضبناک به چشمهام کرد و از آسانسور خارج شدیم.تا پیاده شد به سمت پنجره ی راه رو رفت و تا تونست نفس عمیق کشید.خنده ام رو قورت دادم و وارد شرکت شدم.آقای مستوفی یه نگاه بهم کرد و زیر لب یه لا اله الا الله گفت.همیشه تا نگاهش به من میوفتاد این رو می گفت.پشت میز نشستم.کامپیوتر رو روشن کردم.همزمان با بالا اومدن ویندوز آقای مهندس هم با صورت صورتی رنگش وارد شد.سرم رو پائین انداختم و پسورد رو وارد کردم.کنار میزم وایستاد و گفت:قرارداد با شرکت مهرساز بیارید خانم سپهرداد!
romangram.com | @romangram_com