#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_505
یه فکری توی ذهنم جرقه زد.روی کاناپه نیم خیز شدم و گفتم:چقدر باهاش صمیمی هستی؟
قهوه اش رو نوشید و گفت:تقریبا خیلی.
-رابطه ات رو باهاش حفظ کن.به درد می خوره.
متعجب گفت:می شناسیش؟
-هه!.توی یه دانشکده بودیم.اینو ول کن.ازش در مورد گذشته اش بپرس البته جوری که لو نری..اوکی؟
چشمهاش رو به نشانه ی تائید بست و گفت:خیالت تخت.عجب پسر خر پولیه.ماشالله قیافه هم خوبه.می خواستم نگهش دارم.
پوزخندی زدم.گفتم:دورش رو خط بکش.
***
ساعت هفت از خواب بیدار شدم.موهام رو خشک کردم و با سشوار فشنشون کردم.نگاهم روی عینک فرمم سر خورد."عینک خیلی بهت میاد."چشمهام رو بستم و باز کردم تا از خاطرات دور شم.یه مانتوی قرمز پوشیدم. شلوار جین مشکی ام رو هم پام کردم و مقنعه ام رو سرم کردم و یه شال گردن بلند قرمز جیغ رو با مدل ساده دور گردنم انداختم.کرم برنزه ام رو زدم.دلم برای پوست سفیدم لک زده بود.چیه برنزه؟!.آزیتا معتقد بود خیلی هم بهم میومد.موهای کاراملی ام رو توی صورتم انداختم و بقیه بالا سرم فشن بودن.البته سعی کردم جلف نشه.یه رژ قرمز هم زدم و با ریمل آرایشم تکمیل شد.لحظه آخری یه رژگونه آجری هم زدم.کفش های پاشنه بلند قرمزم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.آزیتا که تازه از خواب بیدار شده بود،یه خمیازه کشید.نگاهم کرد و چشمهاش اتوماتیک بیشتر باز شد.خندید و گفت:هلو بپر تو گلو!
-زر مفت نزن.من دارم میرم.ببین اون کاغذ روی اپن رو باز کن و ببین.باید کم کم دست به کار بشی.
romangram.com | @romangram_com