#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_504


-چرا.اتاق بایگانی.

با حرص گفت:بی مزه جدی می گم.

نگاهش کردم.لبخند پیروزمندانه ای زدم و گفتم:هکش کردم.

نگاهم کرد.اول هیچی نگفت ولی بعد با یه جیغ گفت:دروغ می گی!

-جان تو!

-وای دختر تو اعجوبه ای.حقت رو خوردن مستعد!

خندیدم و چشمهام رو بستم.آزیتا با سه لیوان قهوه برگشت که گفتم:به یه دردی خوردی.

چشم غره رفت و گفت:خفه.

گوشی رزیتا روی عسلی بود.زنگ خورد.اسم آندره به چشمک دراومد.آندره؟!

گوشی رو برداشت و ریجکت کرد.متعجب گفتم:آندره کیه؟

-دوست پسر جدیدم.پسر باحالیه.

چشمهام رو ریز کردم و گفتم:آندره آراسته؛درست می گم؟

-آره.چطور مگه؟

romangram.com | @romangram_com