#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_503
-هه!.خبرت رو بگو!
اومد سمتم.کاغذی رو به سمتم گرفت و گفت:آدرسش و عکسش،مهدکودک گل آفتابگردان.
یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم:مطمئنی دیگه؟
-مطمئن مطمئن.
یه کم خیره نگاهم کرد که گفتم:چته؟!
یه نیشخند زد و گفت:قربون چشمهای سبزآبی خوشگلت.
هلش دادم و میز رو چیدم.آزیتا با ذوق سس آورد و مثل نخورده ها افتاد به جون غذا.راستش خودمم دیگه از هر چی سوسیس و کالباس بود متنفر شده بودم.با یادآوری تحلیل آزیتا لبخندی روی لبم جا خوش کرد که رزیتا گفت:چته؟
-هیچی.بخور.
آزیتا با خنده قدرمندانه گفت:قربونت آجی،عالی بود.
به کلمه ی آجی پوزخند زدم.چهارسالی می شد کسی آجی صدام نزده بود.هه!.بیخیال.
ظرف ها رو آزیتا جمع کرد.روی کاناپه ولو شدم که رزیتا رو به روم روی مبل نشست و گفت:چه خبر؟
-خبر خاصی نی.
پا رو پا انداخت و گفت:هیچی؟یعنی نتونستی جای قراردادها رو پیدا کنی؟
romangram.com | @romangram_com