#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_502
رفتم داخل.خریدها رو از دستم گرفت.اخمهاش رو توی هم کشید و گفت:معده ام نابود شد!.جدی جدی باورم شده از گوشت سگ و گربه است.تو سگ شدی هر روز پاچه میگیری و منم مثل گربه ها ملوس شدم.
خنده ام گرفت ولی با اخم گفتم:خفه می شی دیگه؟
خندید و ابرو بالا انداخت و گفت:آرتی جون گند زده به اعصابت؟
جوابش رو ندادم.یه تاپ و شلوارک صورتی پوشیدم و رفتم بیرون.موهام رو باز کردم و یه تکونی بهشون دادم. آزیتا هو کشید و گفت:زلف بر باد مده عشقی!
به آشپزخونه نگاه کردم.هیچ کاری نکرده بود.گفتم:چرا کاری نکردی؟
با آه و ناله گفت:خدایی بسه دیگه!.تازه رزیتا هم داره میاد.مردم انقدر کالباس و سوسیس خوردم.
بهتر نبود بعد از مدت ها آشپزی کنم؟!.سری تکون دادم و رفتم توی آشپزخونه.اسکل احمق حتی بلد نبود برنج
دم کنه.دست به کار شدم و سه تا سیب زمینی بزرگ پرت کردم سمتش و گفتم:پوست بکن!
خندید و یه بوس فرستاد و گفت:عاشقتم آویشن جون!
هه!.آویشن؟خودمم دیگه به این اسم عادت کردم.خودمم دیگه باورم شده آویشن سپهرداد هستم.!
پیاز رو برداشتم و با رنده افتادم به جونش.اشک توی چشمهام جمع شده بود.کاش می شد به همین بهونه هم یه کم به حالم گریه کنم.ولی مگه حالم چش بود؟عالی بودم.پیاز رنده شده رو با سیب زمینی رنده شده هم زدم و زردچوبه و ادویه کاری و نمک ریختم توش.از توی فریزر سبزی خورشتی بیرون کشیدم و گفتم:
-اگه عرضه داشتی این همه چیز تو خونه است،یه چیز درست می کردی!.
خواست چیزی بگه که صدای آیفون بلند شد.جواب داد.کی می تونست جز رزیتا باشه؟روغن ریختم و کوکوها رو توی روغن گذاشتم.هود رو روشن کردم و به جلز ولز کردن روغن نگاه کردم.برگشتم سمت رزیتا.سلام کرد و گفت:آفتاب از کدوم طرف دراومده خانم آشپزی بلدن؟
romangram.com | @romangram_com