#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_501
-رویام.
-رویا کیه؟..هــــــــی!.رویا آرمان؟
-آره.به این آدرس که برات می فرستم بیا....آزیتا
گوشی را محکم به کاناپه کوبید.نگاه اجمالی ای به خانه ی خالی انداخت و مانتویش را از روی زمین برداشت.
*رویا*
یه لبخند مکش مرگما:آقای مهندس،من میرم با اجازه اتون!.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:به سلامت.فقط فردا زودتر بیاید
لحنم رو کِش دادم و گفتم:چـشم.امر دیگه ای ندارین؟
-بفرمائید.
کلافه بود از دستم.لبخندی زدم و با عشوه گفتم:خدانگهدار آقای مهندس.
رفتم بیرون.اگه همه بهش می گفتن رئیس من می گفتم آقای مهندس.کارت زدم و از ساختمون مجلل شرکت بیرون رفتم.امروز ماشین رو توی خیابون پارک کردم.زانتیای مشکی ام رو روشن کردم.آخ لعنت به کفش پاشنه بلند.اَه!.با یه تیک آف ماشین رو به حرکت درآوردم.سر راه چند بسته سوسیس و کالباس گرفتم و به سمت خونه ام روندم.با ریموت در پارکینگ رو باز کردم.ماشین رو خاموش کردم و سوار آسانسور شدم.. طبقه ی چهارم بودم،واحد نهم.زنگ زدم که آزیتا در رو باز کرد برام.
با خنده گفت:سلام آویشن جون!
-علیک!
romangram.com | @romangram_com