#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_500
اما بگو مگه زندگی می گذره بی درد؟!
خودت بگو مگه میشه بی تو سر کرد؟
اما بگو مگه زندگی می گذره بی عشق؟!
اما بگو مگه زندگی می گذره بی درد؟!
خودت بگو مگه میشه بی تو سر کرد؟
(اشتباهی از پازل بند)
در باز شد.رضوان با نگاه گرمش در قاب در جای گرفته بود.سلام کرد که ارمیا جواب داد.کلافه وارد اتاقش شد.اتاقی که قبلا اتاق خودش و رویا بود اما حالا اتاق خودش و رضوان!.روی تخت ولو شد و ساعدش را روی پیشانی اش گذاشت.یاد نگاه سیاه عصبانی اش افتاد که خبر از انتقام می دادند.نمی دانست چقدر در اتاق تنها ماند.تنها نتیجه اش این بود ابایی از رو به رو شدن دوباره با رویا نداشت.رویا را خالصانه دوست داشت اما همیشه قدرت عشق ارجعیت دارد.مخصوصا عشق خالصانه ای که بین یک پدر و یک مادر باشد!
در باز شد.رضوانش با یک لیوان شربت وارد شد.نگاهی به همسر کلافه اش انداخت.شربت را روی میز گذاشت و خواست برگردد که دستهای سرد ارمیا دور مچش حلقه شد.برگشت و نگاه سبز گرمش را به سیاهی سرد خسته انداخت.ارمیا گفت:درکم می کنی،نه؟
لبخندی برای دلگرمی اش زد و او را در خلوتی که بی نهایت محتاجش بود تنها گذاشت.
تنها خوشحالی ارمیا این بود که رضوان درکش می کرد.احتیاج به درک شدن داشت.او سه سال تمام با آن دختر زندگی کرده بود؛زیر یک سقف!.خواسته یا ناخواسته وابستگی به او داشت.ولی این بهترین انتخاب بود.نمی شد زجر کشید عشقش و کسی که دوستش دارد را ببیند و خودش ذره ذره آب شود.دوراهی بدی بود!.این بهترین انتخاب بود در حالی که رویا هم راضی بود.تمام خاطرات با هم بودنشان از جلوی چشمانش رژه رفت و گرمی اشک روی گونه اش جا گرفت.هیچ وقت فکر نمی کرد دختری با چشمان سیاه سیاه مسبب اشکش شود!. همیشه از گریه کردن متنفر بود ولی حالا اشک سُر خورده هیچ درمانی نداشت.با وجود رضوان و بچه ی در راه می توانست رویا را فراموش کند اما دلش می گرفت!.ناخودآگاه دلش برای آن دختر که تنها بود می گرفت. می دانست آنقدر محکم و قوی است که می تواند به مشکلات غلبه کند ولی نمی خواست اگر مشکلی پیش می آید خودش مسبب آن شود که دختری که عاشقش بوده را از خودش براند گرچه شک داشت از آن عشق چیزی هم مانده باشد!.اشک بعدی اش را پاک کرد و سعی کرد به این خلوت شش ساعته پایان دهد.رویا رفته بود و دیگر رویای او نبود.او رفته بود و حالا ارمیا مانده بود با رضوانش.کاملا واضح بود که رویا ارمیا را بیشتر دوست داشت تا رضوان.رویا با عشق غرورش را کنار گذاشته بود و سه سال مانده بود!.دیگر مهم نبود که کدام بیشتر دوستش داشتند.مهم این بود که ارمیا زنی را که فقط دوستش دارد عاشقانه می پرستد و دختری که عاشقش بود را دوست داشت.به این دوئل و پازل به هم ریخته ی زندگی اش خنده اش گرفت.دیگر فرد دوم زندگی اش رفته بود و بهترین کار فراموشی بود!.اشک هایش را پاک کرد و از اتاق بیرون رفت. تنها درمان دردش رضوان بود.کسی که قدرت علاقه اش از قدرت عشق رویا بیشتر بود.
ماشین را کلافه پارک کرد.اشکش نمی آمد.دلش پر بود ولی اشک نمی ریخت،به هیچ وجه!.قفل پدال را زد و به سمت آپارتمان جدیدش به راه افتاد.واحد نهم را اجاره کرده بود.سه روز پیش تمام وسایلش را از خانه ی ارمیا آورده بود،البته زمانی که ارمیا خانه نبود.هنوز هم کلید خانه ی ارمیا را داشت و ارمیا فراموش کرده بود آن را از رویا بگیرد.رویا هم کلید را نداد،شاید بعدها به دردش خورد.اصلا نمی خواست به یاد آورد که عاشقی است شکست خورده.!.رویای وجودش مرده بود و رویای بی احساس سه سال پیش بیدار شده بود.دیگر همان رویای محکم،پلید و سرکش بود.حال ببری زخمی بود که می توانست در آنِ واحد همه را ببلعد!.نگاهش به حلقه ی در دستش افتاد.چرا آن را پرت نداده بود!؟.حلقه را با بی قیدی در جعبه ای انداخت ولی هر چه کرد نتوانست گردنبندی را که ارمیا به او داده است از گردنش جدا کند در حالی که جای گردنبند یادگاری مادربزرگش را گرفته بود.با خودش گفت بگذار این یکی بماند.مانتوی شیری رنگش را از تن خارج کرد.این مانتو همانی نبود که ارمیا از لرستان برایش خریده بود؟نه آن نبود!.اسپیلت را روشن کرد.در این خانه تنها خودش بود و خودش. پوزخندی به دل تنگی اش برای ارمیا زد.ارمیا؟ارمیا رادمنش عشق زندگی اش را باید از زندگی کنار بزند. لازم نبود به کل فراموش شود در همان حدی که جلوی هدفش را نگیرد کفایت می کرد.گوشی اش را برداشت. روی
دکمه ی تماس زد.
صدای لاتی پرده ی گوشش را آزار داد:چیه؟
romangram.com | @romangram_com