#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_498


مرد عصبی گفت:شما مطمئنید قصد جدایی دارید؟

مردی در کنار همان مرد با مهربانی گفت:به همدیگه فرصت بدید.

رویا دیگرنمی خواست ضعیف جلوه دهد.میان کلام مرد پرید وباجدیت ساختگی گفت:نخیر!کجا رو امضاء کنم؟

ارمیا باورش شد که رویای زندگی اش برای طلاق مصمم است.خودش هم بلند شد و گفت:بله،کجا رو؟

مرد عصبی پوزخندی زد و در دل گفت عجب جوان های مغروری داریم!.این ها معنی زندگی را نمی دانند.

مرد مهربان نگاهی به پرونده انداخت و رو به مرد عصبی گفت:حمید حامله هم نیست!.پرونده تکمیله. شروع کن!

پوزخندی آرام آرام روی لبش نقش گرفت.مگر مریم مقدس بود که بدون رابطه حامله شود؟!

پوزخندش از نگاه تیز ارمیا دور نماند.نگاهش خسته بود؛تمام دیشب بیدار مانده بود.به این فکر می کرد آیا راه دیگری هست؟اما هر بار با تداعی نگاه غضبناک رویا و بچه ی در راه منصرف می شد.چشم هایش را بست و باز کرد.خودکار را از دست حمید گرفت.از هر چه خودکار آبی بود متنفر شد.خودکار را در دستش چرخاند.نمی خواست نگاهش به چشمان جدی رویا بیوفتد!.تردید را کنار گذاشت و با جدیت تمام امضا کرد.انگشتش را در استامبر زد و با یادآوری رضوانش محکم انگشتش را پای ورقه کوباند.رویا از این همه بی تفاوتی حرصش گرفت.هه!.این غرور رویا را تا کجا کشانده بود؟تا آنجا که در این روز نحس،روشن ترین لباس هایش را بپوشد. تا جایی که نگاهش را از مرد کامل زندگی اش دریغ کند.

با عذرخواهی کوتاهی خودش را به سرویس بهداشتی رساند.ارمیا کلافه با نگاهش او را دنبال کرد؛دوستش داشت نمی توانست انکار کند!.همین دوست داشتن زیاد کار دستش داد.نمی خواست کسی که دوستش دارد بیشتر از این آسیب ببیند.همین!.تنها قصدش از طلاق همین بود.

قطرات آب روی صورت سفیدش و لپ های صورتی اش به حرکت درآمدند.از محکمی و غرور خودش متنفر شد.فقط تظاهر می کرد وگرنه چطور می توانست از ارمیا جدا شود؟!.کاش غرور بی جایش را کنار می گذاشت و پای آن ورقه را هرگز امضاء نمی کرد.صدایی نهیب زد هنوز هم دیر نشده است،اما رویا با بی رحمی تمام صدا را

در نطفه خفه کرد.دوباره مشت آب را به صورتش پاشید.خوشحال بود که آرایش نمی کرد وگرنه نظم صورتش به هم ریخته می شد.نگاه سیاهش را به آینه دوخت.کاش ارمیا اینجا بود و می دید اصلا هم در تصمیمش مصمم نیست!.ولی نه!.کافی بود.بگذار ارمیا زندگی عاشقانه اش را با رضوان بسازد و کمتر رویا را تحقیر کند.به نگاهش رنگ جدیت و خشم داد؛مانند آهن گداخته شده!.صورتش را خشک کرد و بیرون رفت.ارمیا را دید.ژست کلافه اش را از بَر بود.آن کت تک سورمه ای و شلوار،همان لباس های آشنای اولین دیدارشان در دانشکده بود!. همسری که دیگر متعلق به اون نمی ماند،بسیار خوش تیپ بود!.ارمیا برگشت و نگاهش را به رویا دوخت. آن دختری که مادرش معتقد بود به ارمیا شباهت قریبی دارد.

شباهتشان قد بلندشان نبود،چشمان سیاهشان نبود،ابروهای کمانی شان نبود،بینی کشیده شان نبود!.هیچی نبود! تنها شباهتشان قدرت بازیگریشان بود؛هر دو در تظاهرسازی استاد بودند.

ارمیا نگاهش را از دختری که در حقش محبت کرده بود گرفت.از سرش هم زیادی بود که دختری به مانند رویا سه سال تمام تحملش کند!تحمل که نه،با او و نبایدهای زندگی اش بسازد.

romangram.com | @romangram_com