#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_497


خواست بره بیرون که بی رحمیم اوج گرفت و گفتم:طلاق،حرف آخرمه.

صداش لرزید ولی گفت:طلاق!

-بدون مهریه.

خواست دوباره سقوط کنه ولی خودش رو نگه داشت و گفت:بدون...مهریه!

*__ *

تیک تاک ساعت سکوت را می شکست.پایان با هم بودن؛پایان!.روزی که باز مانند شب تاریک سیاه بود. خاکستری هم نه،تنها سیاه!.سوئیچ در دست ارمیا می چرخید و بند کیف شانه ای در دست رویا مچاله می شد.

مرد نگاهی به هر دو تایشان انداخت؛هر دو جوان بودند و به نظر می رسید همچین هم مطمئن نیستند!

مردد پرسید:مطمئنید می خواید طلاق بگیرید؟

ارمیا سعی کرد محکم بماند و ماند:بله،طلاق توافقیه.

رویا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:لطفا زودتر،من وقت ندارم.

و خنجری در قلب شکسته ی خودش فرو رفت وقتی مرد را مطمئن کرد.مرد لب باز کرد و گفت:

-بفرمائید اینجا رو امضاء کنید.

مرد نمی دانست آن ها را به آرزویشان نرسانده است.آنها فقط راه دیگری نداشتند.رویا نگاهش را به پنجره ی اتاق انداخت.هنوز هم منتظر معجزه ای بود و ارمیا در کنارش خیره به جلو،در انتظار راه حلی جدید!.ولی هیچ راهی نبود.اون اکنون پدر بود؛پدر بچه اش و همسر مادر این بچه!.دیگر جایی برای دختری نمی ماند که از بی محبتی متنفر بود.آری،ارمیا اعتراف کرد که در این موضع جداً کم آورده است.

romangram.com | @romangram_com