#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_496


نگاهم کرد.یه کم متعجب ولی بعد همش غضب و خشم و حرص موند:تو چی می گی؟

دوباره به سمت رضوان هجوم برد و یه سیلی زدش که روی زمین افتاد.با خشم رویا رو گرفتم و به دیوار کوبوندم.توی صورتش غریدم:یه بار دیگه دست روی رضوان بلند کنی نابودت می کنم.

نگاهم می کرد.ناباورانه.کم کم یه پوزخند گوشه ی لباش جا خوش کرد:وکیل مدافع اش شدی!.تبریک می گم آقای رادمنش!.حالا تو روی من وایمیستی بخاطر اون دهاتی؟!

-خفه شو!.همون دهاتی شرف داره به صد تا امثال تو!

دستهام رو از دور یقه اش جدا کرد و گفت:چیه؟!داری جوش می زنی براش؟

رفت سمتش که گفتم:نکن اون دختر حامله است!

دستهاش توی هوا خشک موند و نگاه نگران رضوان به دوران دراومد.دختر بیچاره از من فقط نگرانی نصیبش شده بود.رویا برگشت سمتم و گفت:چی؟حامله است؟از کی؟یا..از کیا؟

دستی رو که می خواستم توی صورتش بزنم مشت کردم.نمی خواستم بزنمش.گفتم:خفه شو رویا. رضوان هرجایی نیست.پاک ترین دختر دنیاست.می فهمی؟فرقش با تو..

پرید وسط حرفم و با داد گفت:می خوای بگی من هر جایی ام!؟ها؟من هر جایی ام که سه ساله به پات موندم؟ من هرجایی ام که بهت وفادار موندم و تو خبر مرگت میای می گی من هرجائی ام؟!

-اون از من حامله است!

خشمش جاش رو به یه ناباوری داد.مات نگاهم کرد تا حرفم رو هضم کنه.گفت:دروغ میگی دیگه!؟

-می خوای برم آزمایش دی ان ای بدم؟جلو روت ببوسمش تا باور کنی؟!.من بابا شدم.با..با..

دست از دیوار گرفت.باز هم محکم بود:تو چطور تونستی ارمیا؟تو...نه این خوابه.مردی که من دوستش دارم بابای بچه ای نیست که من مادرش نیستم.

romangram.com | @romangram_com