#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_495
-ارمیا کجاست تا الانت رو ببینه؟!.تو همون دختر مظلومی هستی که ارمیا می گفت گناه داری،خدا رو خوش نمیاد بهت غذا ندیم؟دختره ی بیشعور چی برای خودت بلغور می کنی؟تو اصلا در حدی نیستی من رو بیرون کنی ولی من میگم گم شو تو باید بری؛اوکی؟
-من نمی رم.
-هه!.دختره ی چشم سفید بی آبرو چی با خودت فکر کردی؟
پرید وسط حرفش و گفت:اجازه ندارید به من توهین کنید.
-بی آبرو؟!..انقدر می گم تا جونت دراد.بیا برو بیرون که دیگه زبونت خیلی دراز شده.کاری نکن دستت رو بگیرم پرتت بدم بیرون دختره ی آشغال!.اینجا خونه ی من و ارمیاست!.جایی برای تو دختره ی دهاتی نمونده. بیا برو بیرون و کمتر گند بزن به این زندگی و خونه!.
-نمی رم.
- خفه شو.حرف حسابت چیه؟می گی من برم؟ها؟من برم تو بمونی خانم خونه بشی؟
-جلوتون رو به هیچ وجه نمی گیرم.
جیغ کشید:دختره ی احمق اگه اون به اصطلا ح شوهرت رو می خوای باید با یه دست و یه پا بخوایش که مهریه ی منه!.می خوایش؟با یه دست و یه پا شوهر جونت رو می خوای؟
-می خوام.
-خفه شو عوضی!!
و بعدش صدای جیغ رضوان هشدار خطر من شد.سریع رفتم توی اتاق که رضوان مظلومانه گفت:ارمیا...
دست رویا رو از دور یقه اش بیرون کشیدم و گفتم:چه غلطی می کردی؟
romangram.com | @romangram_com