#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_494


***

روزها گذشت.روزها،هفته ها،ماه ها...آره خیلی روز ها گذشت از همون روز که من از واشیان برگشتم.تماماً خسته کننده و شاید هم خوب.چند روز بعد رابطه ی من و رویا برگشت سرجاش ولی حال دل من نه!.دلی که پیش رضوانی بود که پشت در بود.پشت دری بسته!.توی اوج خوشحالی به این فکر می کردم رضوان در چه

حاله؟!.اگه سر میز ناهار و شام و صبحانه نمی دیدمش روانی می شدم.رضوانی که به بهونه های مختلف دیر می رفتم سرکار یا می رفتم زود بر می گشتم.هه!.روزهایی که خانم ستوده رفت و رضوان منشی شد بهترین روزهای عمرم شد.من یه بیمار رو راه می انداختم سه نگاه به رضوانی که سخت مشغول کار بود،می انداختم. گذشتند اون روزها...هه!.الان ازشون فقط یه خاطره مونده.وقتی خانم ستوده از ماه عسل دو ماهه اش برگشت برای یه لحظه حس کردم ازش متنفرم.هیچ منشی ای به رضوان من نمی شد!.چه روزها واقعا!.اینکه من خیلی از شب ها بیدار می شدم و می رفتم توی اتاق رضوان.تشک شهین خانم رو پهن می کردم و می خوابیدیم.آره واقعا روزهای عجیبی بودند.واقعا نمی فهمیدم این همه دزد و پلیس بازی لازمه؟!.انگشتر رضوان همیشه توی دستش بود.رویا دیگه هیچ وقت از اون دو هفته نپرسید.ولی کم کم من سرد شدم.از دوست داشتن رویا سرد نشدم از نبودن با رضوان سرد شدم..کم کم از رویا دور شدم ولی نمی شد!.کاملا ازش جدا نشدم.دیوونه شده بودم. زندگی با دو تا زن که از قضا همسرات باشن توی یه خونه سخت بود!.اینکه من نمی دونستم تا کی می تونم با رویا رابطه برقرار نکنم و تا کی می تونستم از عشقم دور بمونم؟!.تا کی تظاهرسازی؟؟

همه ی حرف هام به گوش خدا رسید.همه ی حرف هام بهش رسید.رضوان به من نمی گفت که رویا اذیتش می کنه یا نه و من واقعا گیج شده بودم.سرد شدم که نمی تونستم رسما به همه بگم رضوان همسرمه!. سرد شدم که دنیای تمام دنیام توی یه اتاق چند متری خلاصه شده بود!.آره برام سخت بود که فرصت جبران کم داشتم.! فرصت جبران برای عشقم،کسی که دوستش داشتم بی نهایت!.و حرصم می گرفت که اعتراض نمی کرد! نه اعتراض نه فوضولی..اصلا نمی گفت چرا با رویایی؟!.نمی گفت چرا الان که مثلا عشقتم زندگیم هیچ فرقی با گذشته نداره!نمی گفت و این نمی گفتنش بیش از پیش به ابهتش اضافه می کرد!

همه چیز رو خدا دید و شنید.همه چیز رو!.سردرگمی ام رو دید و بهش پایان داد.برگه ی آزمایش رضوان توی دست من بود.توی ماشین افتاده بود.کلمه ی پاستیو(POSITIVE) به من دهن کجی کرد.آره روز پدر شدنم شروع پایان سردرگمی ام بود.چقدر اون روز با رضوان خوش گذشت.بردمش بیرون و گذاشتم طعم پدر بودن بهم مزه کنه.بچه امون دو ماهش بود!.بچه امون!!.بچه ی من و رضوان.اون مادر بود و منم پدر!.هیچ وقت به پدر بودن فکر نکرده بودم..

چند روز بعدش خود رویا بود که به سردرگمیم پایان داد.خودِ رویا..اون روز رویا زودتر از من رفته بود خونه. نموند تا برسونمش چون کار من یه کم بیشتر طول کشید.بعدش هم که می خواستم برم برگه های امتحانی دانشگاه رو بدم ولی نرفتم و به فردا موکلوش کردم.رفتم سمت خونه.تا خواستم کلید بندازم دیدم صداشون میاد.هول در رو باز کردم.رفتم سمت اتاق ولی با حرف هاشون توی هال متوقف شدم.

با جیغ:چی می گی؟دختره ی بی شعور گند زدی به زندگی من دو قورت و نیمتم باقیه؟چی می خوای؟چرا نمی ری از خونه ی ما؟چرا تمومش نمی کنی؟!چرا نمی ری تا من یه شب با خیال راحت بخوابم؟!.چرا نمی ری؟ها؟

برو دعا کن به جون مادرت که مُرد و تو رسیدی به یه مرد همه چی تموم و کنه شدی بهش و گند زدی به زندگی من!.حتما فردا هم میای خبر بچه ات رو میدی!.دختر برو انقدر زندگی رو به من زهر نکن..

دعا دعا می کردم رضوان جواب بده که جواب داد:من نمی رم.من هیچ کجا نمی رم.

صدای جیغ رویا توی خونه پیچید:چی می گی عفریته؟زبونت دراز شده؟همون موقع که چادر رو از سرت برداشتی باید می فهمیدی یه متظاهر بیشتر نیستی!.خفه شو و گم شو!

-من از خونه ی شوهرم بیرون نمی رم.

-چــــــی؟شوهرت؟نکنه با ارمیایی؟توی بختک چی می گی برای خودت؟!

-آره،اینجا خونه ی شوهر منه و همچنین شوهر شما.نه شما می تونی من رو بیرون کنی نه من!

romangram.com | @romangram_com