#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_493


-همین رو هم نگو ارمیا.هیچی نگو.

نگاه دلخوری بهم کرد که تا خود قلبم رو سوزوند:آب رفته زیر پوستت حسابی!

چشمهاش رو بست و ملحفه رو روی خودش کشید.

کنارش روی تخت نشستم و گفتم:نمی خوای چیزی بپرسی؟

-چی رو بپرسم؟حتما بهت خوش گذشته که دو ماه نبودی،دکتر رادمنش!

با پوزخند گفتم:هه!.از ارمیای بی معرفت شدم دکتر رادمنش!

ملحفه رو کنار زد.با غیض نیم خیز شد و نگاهم کرد و گفت:آقای ارمیا رادمنش،انتظار دیگه ای دارید؟می خوای پاشم برات برقصم؟برقصم که نصفه جونم کردی؟برقصم که فکر کردم مردی؟برقصم که دنبالت کلانتری جا نذاشتم.چی بگم بهت؟چی بگم که زمانی جواب خانم ستوده رو دادی تونستم یه نفس عمیق بکشم!.؟من هیچی نمیگم،تو هم هیچی نگو!.متنفر بودم از اینکه اینا رو بگم.آره،من از خودم متنفر بودم که نگرانت شدم در حالیکه تو مشغول عیش و نوش خودت بودی!.اگه اون دختر دهاتی هم جای من بود دو ماه تک و تنها ولش می کردی؟ ولش می کردی؟..ول نمی کردی!.یه ساله که داری به نام مسئولیت براش خودکشی می کنی!

با اخم گفتم:رویا حرف نزن.

-نمی دونم چی بگم بهت؟!.من دو سال تمام کنارت موندم،اوج وفاداری ولی تو چی؟جواب خوبی ها و زحمات من رو با آوردن یه هوو دادی!.آره آقای دکتر رادمنش،از من پنهان نکن.تو محبت رو در حق من تمام کردی!

نیشخند زدم و گفتم:خوبه نمی خواستی چیزی بگی!

نگاه غضبناکش به تیزی نوک نیزه بود.

-چیزی نگفتم.!.اینا همش مقدمه بود ارمیا.هه!

سرش رو روی بالش کوبید و خوابید.رویا یه ببر وحشی تمام عیار بود و رضوان فقط یه جوجه ی مظلوم. شخصیت تضاد رویا و رضوان من رو دگرگون کرده بود.کنار رویا بودم ولی ذهنم تماما پیش رضوان بود که تنها توی اتاق خوابیده بود!.من وسط دوراهی بودم.دوراهی عشق و دوست داشتن!

romangram.com | @romangram_com