#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_492


جوابم رو نداد.

-رویا...رویا.

چشمهاش رو باز کرد.

-رویا..

-سفر بخیر!

نگاهش انقدر سرد بود که می تونستم عمق اشتباهم و سختی هاش رو بفهمم.نتونستم چیزی جز غذاتو بخور بگم.به سختی توی جاش نیم خیز شد.ظرف غذا رو نگاه کرد.پوزخند دوباره ای زد و از غذا خورد.

-خیلی اذیت شدی؛نه؟

نگاهم کرد.زل زد توی چشمهام.هیچی نگفت.بشقابی که نصفه خورده شده بود رو،روی عسلی کنار تخت گذاشت.لب باز کرد:نمی خوابی؟

-چته رویا؟

خندید.هیستریک!.چکارش کرده بودم من؟!.وای خدا.نگاهم کرد و گفت:هیچی!هیچیم نیست.توهم فانتزی زدم ارمیا رادمنش کنارم نشسته.

سرزنش گرانه گفتم:رویا.

-شما کی هستین؟من مگه بهت نگفته بودم اگه سر راهت ارمیای من رو دیدی بگو رویاش تنهاست.ندیدیش؟ رفته بود سفر!.برای سه روز.سه روزش شد هفتاد و سه روز یا شایدم بیشتر.ارمیای من بی معرفت نبود.!

-من...متاسفم.همین رو می تونم بگم.

romangram.com | @romangram_com