#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_491
***
در ماشین رو بستم و با هزار وسیله وارد آسانسور شدم.رضوان هم به سختی سعی داشت تشک رو بغل بگیره. لبخندی بهش زدم و در آسانسور بسته شد.گفتم:خسته ای؟
-تو بیشتر خسته ای که!.دستت درد نکنه.این محبتت رو تا عمر دارم فراموش نمی کنم ارمیا.
-خواهش می کنم.برای خودمم عالی بود.همه چیز روستا عالی بود؛مخصوصا دختر چوپونش!
خندید که خندیدم.در آسانسور باز شد و پیاده شدم.آخ دلم برای خونه ام تنگ شده بود.امروز دوشنبه بود و بعید می دونستم رویا خونه باشه چون روز کاریش با من یکی شده بود.به سختی کلید رو از جیبم بیرون کشیدم و در رو باز کردم.اول رضوان وارد شد.خودمم وارد شدم ولی با دیدن صحنه ی رو به روم جون از تنم رفت. وسایل رو روی زمین رها کردم و به سمت رویایی رفتم که توی دود غرق شده بود و خونش روی زمین و کاناپه خشک شده بود.رضوان مضطرب گفت:چی شده؟
رویا رو بغل گرفتم و تکونش دادم:رویا...رویا...
***
با کمک رضوان خونه رو تمیز کردیم.زخم های رویا رو هم بستم و یه سرم نمکی براش زدم که همین الان تموم شد.هنوزم که یاد اون سیگارهای سوخته ی روی عسلی میوفتم از خودم متنفر می شم.زخم عمیق کف دستش و اون همه خون که ازش رفته بود.رضوان شام پخته بود؛نمی دونم خوردم یا نه!فقط می دونم بدون گفتن حتی یه کلمه ظرف غذای رویا رو برداشتم و رفتم توی اتاقمون.از خودم متنفر شده بودم که باعث و بانی این حالش منم.آره،تقصیر من بود.حق با رضوان بود.کاش وقتی گفت یه زنگ به رویاخانم بزن گوش داده بودم.اصلا چی
شد که من رفتم و تنهاش گذاشتم؟چی شد که سه روز شد دو ماه؟چی شد که غیرتم اجازه داد دو ماه توی خونه تنها بمونه؟چطور؟چطور تنهاش گذاشتم؟!.عشق رضوان من رو از همه چی دور کرده بود؛رویا که جای خود دارد.هه!.حالا که نگاهم به صورت بی رنگ رویا افتاد فهمیدم من بدجایی واستادم.دقیقا بین رضوان و رویا...من درست روی نقطه ای ما بین رضوان و رویا وایستادم و حالا چه سرنوشتی انتظار من رو می کشه؟.رضوان در زد و وارد شد.نگاهم کرد ولی نگاه من به دو تا چشم بسته بود.دست رو شونه ام گذاشت.عطر یاس توی مشامم پیچید:نگران نباش ارمیا،خوب میشه.
-تقصیر منه.اینکه الان اینجا چشم بسته دراز کشیده،دست به سیگار برده،بدنش زخم شده تقصیر منه که دو ماه تمام تنهاش گذاشتم.نباید تنهاش می ذاشتم.نباید!
سرزنشم نکرد.هیچی نگفت.گفتم:برو بخواب رضوان.خسته ای.
خواست اعتراض کنه که فهمید می خوام تنها باشم و با یه شب بخیر رفت.نگاهم سر خورد به کبودی چشمهاش. عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد.دستش رو گرفتم که تکون خورد.بهش نزدیک تر شدم که بی جون چشمهاش رو باز کرد.اول فقط پلک زد.چشمهاش باز شد و نگاهم به سیاهی سرد چشمهاش افتاد.با دیدنم هیچی نگفت.یه پوزخند زد و دوباره چشمهاش رو بست.
-رویا؟.
romangram.com | @romangram_com