#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_490
-برای تو.حالا کدوم از اون دو تا قشنگ تره؟
-بخدا لازم نیست ارمیا.
دستش رو کشیدم و بردم داخل.بعد از سلام علیک با آقائه دو تا حلقه رو برامون آورد.رضوان دو تا رو پوشید. حرصم می گرفت همش سلیقه ی منه.حتی یه کلمه هم نظر نمی داد.به نظرم طلا سفیده که نگین داشت قشنگ تر بود.همون رو برداشتیم.خودمو تخلیه ی مالی کرده بودم امروز.یه دور توی خیابون زدیم و بعد رفتیم مهمونی.
***
-رضوان حاضری؟قبل طلوع آفتاب بریم وگرنه خیلی گرم میشه.
-باشه اومدم.
نشست و من هم در حیاط رو بستم و قفل کردم.کلید رو دادم دست حمید و بغلش کردم.به هزار زحمت براش یه ایکس باکس پیدا کرده بودم و خریده بودم.بهش دادمش و گفتم:بیا حمید.
شگفت زده گفت:این چیه؟
-ایکس باکسه.بزار بقیه ی بچه ها هم باهاش بازی کنن ولی من مخصوص تو گرفتمش.خب خداحافظ.
محکم گرفتم و گونه ام رو بوسید.از این ذوق بچگانه اش ذوق مرگ شدم.سوار ماشین شدم.داشتیم برمی گشتیم تهران.دو شب پیش رضوان گفت که چند وقت دیگه ماه رمضانه و اگه می خوایم بمونیم باید تا آخر ماه بمونیم تا من بتونم روزه بگیرم.کسی نبود بگه رضوان من روزه می گیرم مگه!؟.خلاصه دیروز با همه ی اهالی خداحافظی کردم و برای جبران زحماتشون دندون های همه رو چک آپ کردم.بچه ها رو هم بردم یه دور با ماشین دور زدم که تو دلشون نمونه.روستا عالی بود.از اون خودبرتربینی ام کم شد.قوم شریف لُر رو شناختم و عضوی جدید به اسم خدا رو به زندگی دائمی ام اضافه کردم.حالا دیگه بیشتر دوست داشتم باهاش حرف بزنم.
دیروز وقتی رفتیم با فرخنده بانو خداحافظی کنیم ازش تشکر کردم.من به این دو ماه احتیاج داشتم تا با مردم اطراف بیشتر آشنا شم و رابطه ی اجتماعی ام قوی تر بشه.تازه تونستم حسی به اسم غیرت رو بچشم.حالا وقتی رضوان با یه مرد نامحرم حرف می زد معنی اینکه عصبانی می شدم رو می فهمم.حالا معنی غیرت رو می فهمم. البته که کنار مردم غیور لر زندگی کردن،رسم دست غیرت رو یاد آدم می داد.می شد اونجا باشی،توی خاک لرستان،و بی غیرت باشی؟البته که رضوان کاری نمی کرد که غیرتم گل کنه ولی فهمیدم همین حس مالکیتی که بهش دارم اسمش غیرته..این دو ماه عالی بود!.اعتراف می کنم دلم برای رحمت علی خیلی تنگ میشه.بین آدم های روستا به رحمت علی یه حس متفاوت داشتم.بیشتر دوستش داشتم. بزها رو باز دادیم رحمت علی و حیوون ها رو به هاشم و کلید خونه رو دادیم دست آسیه خانم تا هر چند وقت یه بار بهش سر بزنه و یه دستی به سر و روش بکشه.تشکی رو که شهین خانم داده بود رو همراه خودم آوردم. شلواری که رضوان دوخت رو با خاطراتش توی ساکم گذاشتم.همه چی عالی بود توی این مدت!هنوز نرفته دلم برای همه چی روستا تنگ میشه!.حق با رضوان بود.مردم اینجا توی اوجن هرچند بقیه باور نکنن!
romangram.com | @romangram_com