#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_489

-از این مدل مشکی نقره ایش رو دارم.

چه بهتر:اشکال نداره.

رضوان بیرون اومد.لباس رو روی پیشخوان گذاشت و دختره با لباس مشکی نقره ای برگشت و گفت: اینم از این.

-چقدر میشه؟

-روی هم پونصد تومن.

می دونستم زر مفت می زنه!.خیلی زیاد می شد سیصد تومن یا چهارصد تومن می شدند روی هم.از لجش پونصد تومن رو گذاشتم روی پیشخوان که دهنش باز موند و رضوان گفت:نمی خواد ارمیا.

پولش رو دادم و دست رضوان رو گرفتم و رفتیم بیرون.زود گفتم:این دختره ی چندش کی بود؟

لب گزید و گفت:زشته میشونه.دوست دبیرستانم بود.

خریدها رو توی ماشین گذاشتم و ساعت رو نگاه کردم.ساعت دو ظهر بود.گفتم:رستورانش کجاست؟

به پشت سرمون اشاره کرد.رستوران آرمان.نشستم و کولر رو روشن کردم.روندم سمت رستوران.بعد یه ناهار خوشمزه یه کم توی ماشین موندیم و من با دیدن طلافروشی به رضوان گفتم:پیاده شو.

رفتیم سمت طلافروشی.نسبت به بقیه طلافروشی شیک تری بود.پشت ویترین به حلقه ها خیره شدم.رضوان هم داشت با یه خانم مسن حرف می زد.دو تا حلقه چشمم رو گرفتند.رضوان رو صدا زدم.خداحافظی کرد و گفت: چی شده؟

به حلقه ها اشاره کردم و گفتم:خوشگلن؟

-آره.چطور مگه؟


romangram.com | @romangram_com