#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_488

دختره متعجب گفت:رضوان؟!

رضوان تا دختره رو دید لبخندی زد و گفت:مریم!

با هم ربوسی کردند که دختره با لحن چندشش فارسی گفت:بفرمائید.چیزی می خواید؟

کلافه گفتم:این پیرهن سایز رضوان.

سری تکون داد و گفت:تک سایزه ولی فکر کنم اندازه بشه.

اَه!چندش خَز اینکه تا حالا با رضوان داشت لری حرف می زد!

پلاستیک رو از دست رضوان گرفتم که رفت تو پرو.مریم گفت:همسرشی؟

-فوضولی کار درستی نیست خانم.

یه چیزی گفت که حیف لری گفت وگرنه می کشتمش.رفتم سمت پرو.رضوان در رو باز کرد.لباس بهش میومد مخصوصا چشم هاش و موهای بورش.تنها مشکلش این بود که یه کم بلند بود که اونم می شد در نظر گرفت لباس دنباله داره.گفت:خوبه؟

-عالیه.عوضش کن تا بخرمش.

در پرو رو بست.یه لحظه از ذهنم خطور کرد تو تن رویا که بلند تر و پر تر بود چی می شد؟!.رو به خانمه گفتم: بازم دارید ازشون؟

لب های رژ زده اش رو به هم مالید و گفت:آره.

-دو تا ازش بر می دارم.


romangram.com | @romangram_com