#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_487

(Zombie-Cranberries)

-متوجه شدی؟

خندید و گفت:تو بگو یه کلمه!.یه فَمیلی ازش فهمیدم.

-می خوای برات ترجمه کنم؟

-نه مرسی.

یه ساختمون سیمانی خیلی کوچیک دیدم که شاید ارتفاعش چهار متر بود و هیچی نداشت.متعجب گفتم:

-این چیه؟

نگاهش کرد و گفت:این مال زمان جنگه.مهمات و اسلحه ها رو اینجا مخفی می کردند،رسیدیم.

نگاه کردم به جاده.بله،رسیده بودیم.وارد شهر که شدیم پرسیدم:پاساژها رو بلدی؟

-تقریبا.فعلا برو سمت اول شهر.

انقدر کوچیک و خلوت بود که کمتر از پنج دقیقه رسیدیم اول شهر و من هم با دیدن پاساژ کنار زدم.رضوان چادرش رو مرتب کرد و پیاده شد.خودمم ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم.وای خدا اینجا جهنمه؟چقدر گرمه!.با رضوان وارد پاساژ شدیم.رفتیم داخل و از همون پاساژ اول شروع به گشتن کردیم و در آخر توی آخرین پاساژ از طبقه ی دوم به نتیجه ی مطلوبی رسیدیم.پاساژهای تهران کجا و پاساژهای اینجا کجا؟!

یه مانتوی کرم-شیری دیدم که به رضوان پیشنهادش دادم.پوشیدش ولی چون سفید نبود خیلی بهش نیومد. برای یه لحظه از ذهنم خطور کرد به رویا خیلی میاد.یه سایز بزرگ تر رو برای رویا برداشتم و برای رضوان هم یه مانتوی شیک فیروزه ای.البته شیک داریم تا شیک.مدل های اینجا بیشتر ساده بودند تا شیک!.ولی مهم این بود که به رضوان میومد.یه شلوار آبی یخی هم به سلیقه ی من برداشت.کلا همش خودم نظر دادم!.یه شال روشن هم برداشت و من حساب کردم.خوشم میومد فضول نبود و نمی پرسید اون مانتو رو برای کی خریدی! یه کفش پاشنه بلند هم براش برداشتیم.کلا متحولش کردم.از لوازم آرایشی هم قد یه عروس وسیله گرفتیم. رضوان که می گفت نه ولی من دلم می خواست مثل یه عروس همه چی بخره.چند دست لباس راحتی هم

گرفتیم و از پاساژ خارج شدیم.یه پیرهن بلند سبز-طلایی دیدم.یعنی به نظرم شیک ترین لباسی بود که بین این همه لباس دیدم.دست رضوان رو کشیدم و بردمش سمت مغازه.رو به خانم فروشنده گفتم:این مدل سایز این خانم.


romangram.com | @romangram_com