#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_486

دستش رو کشیدم و گفتم:غُر نزن.می خوام برات لباس بگیرم.پاشو.الان ساعت هفت صبحه.می ریم لباس می خریم و مهمونی رو هم می ریم.

-پس بزها چی؟

-بده رحمت علی ببره چِرا.

-روم نمیشه.چقدر زحمتشون دادم؟!

-خب پس بده حمید ببره.

-باشه.

گوسفند ها رو داد دست حمید و پسر شهین که سال دوم دبیرستان بود.لباس پوشید و سوار ماشین شدیم و به سمت پلدختر به راه افتادیم.پخش رو روشن کردم.آهنگ مورد علاقه ام پلی شد.

Another head hangs lowly

Child is slowly taken

And the violence causes silence

Who are we mistaken?

Then you see,its not me its not my family

In your head,In your head


romangram.com | @romangram_com