#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_485
-می گم می خوام برم چِرا تو دیگه نیا خسته می شی هی غُر می زنی!
-خیلی کلکی رضوان؛می دونستی؟
متعجب گفت:چی؟!
-فکر کردی نمی دونم امشب مهمونیه؟
متعجب تر گفت:مهمونی کجا؟
-مگه نمی گفتی مهمونی داریم توی پلدختر.
خندید و ازم جدا شد:نمی رم که.
-چرا؟
-تو من رو می بری؟
-البته که می برمت.اونجا فامیلی چیزی داری؟
-فقط همون دوستم که گفتم هست و خاله مامانم.بقیه زیاد نزدیک محسوب نمی شن.مهمونی هم سفره ی حج همسایه قبلی مونه.با همسرش رفته حج و حالا هم برگشته.
-بیا ببرمت.پاشو الان بریم اصلا.یه دست لباس هم می گیریم.خوبه؟
-نه.من لباس دارم.
romangram.com | @romangram_com