#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_484

همون ارمیا هم گفت سه روزه بر می گردم ولی کو؟هه!نمی دونم چرا یه روز خوش به من نیومده؟توی اوج خوشبختی یه اضافه تمام رویاهام رو به هم زد.وجدانم نهیب زد:تو خوشبخت نبودی؟تو با امیررایا خوشبخت نبودی؟تو روزهای خوبی نداشتی وقتی تیرراس محبت بودی؟

من نمی خوام به امیررایا فکر کنم.من نمی خوام.من نمی تونم.دیگه حسرتش رو نمی خورم.نمی دونم چرا حسرت اون روزها رو ندارم؟!.عشق ارمیا انقدر توی قلبم محکم بود و وسعت پیدا کرده بود که روی اسمی به نام امیررایا و تمام خاطراتش سرپوش گذاشته بود!.عشق؟هه!

چرا درد عشق باید انقدر سنگین باشه که لبخند رو ازم دریغ کنه؟

لعنت به همه!

من همون رویام.رویایی که به رویاش نرسید!

رویایی که سیگار می کشه و خون از دست و پاش می چکه..هر لحظه چشمهام داره بسته تر میشه.هر لحظه طاقتم داره کمتر میشه و بالاخره با خاطرات لبخند ارمیا و روزهای خوشمون چشمام به هم رسیدند.

*ارمیا*

-الان شدیدا دلم اون باجه رو می خواد.

-من به هیچ احدی باج نمی دم.

محکم گرفتمش و گفتم:حتی به شوهرت؟

خندید و گفت:همیشه یه استثنائاتی وجود داره.

لبم رو روی لبش گذاشتم و دوباره تهی شدم از تمام دردها و مشکلات دنیا.تمام آرزوم این شده بود که رضوان یه کم رمانتیک بشه ولی اصلا نمی شد.

دستهام رو دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم:چی می گی خوشگل ارمیا؟


romangram.com | @romangram_com