#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_482
همه خندیدند.رضوان گفت:دروغ میگه..
فریدون با خنده گفت:بچه که بود وقتی می خواستیم دندون های شیریش رو بکشیم جیغ می کشید و نمی ذاشت.شب که می خوابید دندون ها رو درمیاوردیم.تازه یه دندون هم داره که شکسته...خیلی به پاش افتادیم ترمیمش کنه ولی نذاشت.حاضر بود شب و روز درد بکشه ولی نره دکتر!
خندیدم و گفتم:چه دنیاییه...تازه شوهرت باید دندون پزشک باشه.کدوم دندونته؟
فرشید:بمیره هم نشونت نمیده..فوبیای(ترس شدید)دندون پزشک داره.
خندیدم و دوباره پِخِش کردم.با اخم نگاهم کرد که گفتم:من لولوخرخره ام.
خودش هم خنده اش گرفت.نشستیم و میوه خوردیم.دوباره بحث ها از سر گرفته شد تا زمانی که خواستیم بریم،من گفتم:ببخشید ولی ممکنه با من عکس یادگاری داشته باشید؟
همه سر تکون دادند.همه کنار درخت و چشمه وایسادن.گوشی رو روی ماشین اهرم کردم و رفتم سمتشون. تایمر داشت.عکس گرفته شد.با هر کدوم از خانواده ها هم جدا عکس گرفتیم.یه عکس هم دادیم حمید بگیره تا تو دلش عقده نمونه و روز خوشمون با پیشنهاد رقص لری فرشید تکمیل شد. *رویا*
سوئیچ رو محکم پرت کردم سمت کانتر که خورد به گلدون کریستال و طی یه حرکت هنری هزار تیکه شد. لعنت به همه!.لعنت به همه!!..در رو محکم بستم و روی کاناپه ولو شدم.گوشیم زنگ خورد.برداشتم.
-ها؟!
با صدای جیغ جیغوش گفت:کجا رفتی رویا؟پنج تا بیمار مونده..
-بیمارهای منن؟
-نه مال دکتر رادمنشه.
با غیض گفتم:به جهنم!.بیمارهای رادمنش به من هیچ ربطی ندارن.
romangram.com | @romangram_com