#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_481
خواهرش جیغ کشید و گفت:ارمیا بزارم زمین.
-عمرا.عمرا.
فریدون خندید و گفت:رضوان از تاب می ترسه.تنها چیزی که می ترسه همینه.
گل از گلم شکفت.گفتم:مرسی فریدون جان.نقطه ضعف دیگه ای نداره؟
رضوان جیغ کشید:فریدون بگی دیگه خواهرت نمی شم.
فریدون بلند خندید و گفت:تهدیدهای بچگانه می کنی؟!
بابای رضوان گفت:دخترم رو اذیت نکنین.
مصرانه گفتم:فریدون بگو!
-جان تو نمی دونم.
-فرشید تو نمی دونی؟
-از دندون پزشک می ترسه.
برگشتم سمتش.تاب تقریبا متوقف شده بود.گفتم:جدی؟
یه چشم غره به فرشید رفت.رفتم سمتش و دستهام رو باز کردم و گفتم:من دندون پزشکم میخورمت رضوان... یوها ها ها...
romangram.com | @romangram_com