#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_480

متعجب و بدخُلق نگاهش کردم ولی اون به چشمه نگاه می کرد.لعنت بهت رضوان که باید بزنی تو برجکم.

-اصلا هم حرص نخوردم.بازی گروهی بود.تازه من اولین بارم بود بازی می کردم.

سری تکون داد و من هم کنارش نشستم.شلوارش رو بالا داد و پاش رو توی آب گذاشت.منم همین کار رو کردم.آرامشی که توی وجودم پیچید انکار نشدنی بود.یه سنگ توی آب نظرم رو جلب کرد.دستم رو بردم توی آب و بیرونش کشیدم.سنگه سفید سفید و براق بود.گذاشتمش توی جیبم.حتما بدمش برام گردنبند بسازن.

-بریم تاب بازی؟!

-باشه.

پام رو بیرون کشیدم و کفش دمپایی مشکی ام رو از روی سنگ برداشتم.رفتیم سمت تاب.رودابه داشت زهرا رو محکم هل می داد و زهرا هم جیغ می کشید.با اومدن من رودابه تاب رو متوقف کرد و زهرا هم دیگه جیغ نکشید.آخی،خجالت می کشن!.اونا رفتند.البته رضوان گفت بمونن ولی رفتن.خودش نشست و گفت:هل نمیدی؟

شونه ام رو بالا انداختم و گفتم:نوکرتم؟!

مظلوم نگاهم کرد و گفت:خواهش می کنم.

بقیه ی چای ام رو خوردم و گفتم:نوچ،باس باج بدی!

متعجب گفت:چی؟!

-فعلا چیزی توی ذهنم نیست.بعدا باج می گیرم.قبول؟

-با اینکه اِند نامردیه ولی باشه.

لیوان رو روی زمین گذاشتم و رفتم پشت سرش.این یکی رو باید سرویسش کنم.اول آروم هلش دادم که شکایت کرد.محکم و محکم تر هلش دادم که فرشید گفت:ارمیا خواهرم رو نکش!


romangram.com | @romangram_com