#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_479
رحمت علی زد که باز هم نخورد.نوبت فرشید بود.نزد.من باید خودمو نشون بدم.سنگ رو برداشتم.یه حرکت نمایشی زدم و سنگ رو محکم سمت سنگ زدم.سنگ دوم رو زدم ولی هیچی نشد!.خنده ی رضوان روی مخم خط انداخت.اَه لعنتی!.
بعدی بابای رضوان سنگ رو زد.سنگ رو انداخت.هاشم نزد.فریدون دومی رو هم زد.فقط یکی مونده بود،سومی!.اونو نزد.یه نفس از سر آسودگی کشیدم.رحمت علی زد که یکی از سنگ ها رو انداخت.دخترهاش براش دست زدند و هورا کشیدند.فرشید هم یکی رو زد.این دور اگه نمی زدمش حتما اونا می بردند.. یه نگاه به رضوان کردم.محکم زدم سمت سنگ.همه دست زدند ولی بر خلاف نظر همه سنگ فقط لبه اش پرید نیوفتاد.
ناباورانه یه نگاه به سنگ کردم.اَه لعنتی!!!..فرشید گفت بیخیال.فریدون با اولین حرکت سنگ رو زد و دست و هورایی که براش کشیدن مغزم رو متلاشی کرد.همیشه متنفر بودم توی یه بازی ببازم و حالا هم جلوی رضوان کنف شدم.خب بگو پاسور بیارید تا همه اتون رو بپوکونم.تیمشون خوشحال بود.
آروم به فرشید گفتم:شما پاسور بازی نمی کنین؟
نگاهم کرد و گفت:تو بازی می کنی؟
یه بادی به غبغبه انداختم و گفتم:اوهوم.من استاد پاسوربازی ام.
زد روی شونه ام و گفت:به کسی نگو استادی!.هیچکدومشون بازی نمی کنن و از جماعت پاسور باز هم خوششون نمیاد.
متعجب گفتم:چطور؟
-تو دین قمار حرامه.خیلی ها هم معتقدن این بازی حرامه.
حالا یه جا من خواستم خودی نشون بدم،نشد که هیچ ضایع هم شدم.حالا خوبه بلند نگفتم. با رضوان رفتیم سمت چشمه.یه لیوان چای بهم داد که با آتیش درست کرده بودند.گفتم:اینجا خیلی خوبه.
-فریدون استاد دارپلوئه.تا حالا کسی رو دستش نیومده.خودش هم به فرشید یاد داده بود.
-خب که چی؟
نشست روی سنگی و گفت:گفتم زیاد حرص نخوری که باختی!
romangram.com | @romangram_com