#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_477
سری تکون داد که فریدون گفت:ماشالله این دندون پزشکها همیشه نونشون تو روغنه!
لبخندی زدم که حمید گوشی ام رو بهم داد.روناک بود.بلند شدم و با عرض پوزش رفتم.
-بله؟!
-سلام بر مارکوپولو!.چطوری؟
-سلام روناک خوبی؟سینا خوبه؟
-احوال دوردونه ی مامان و بابا رو نپرسی یه وقت!
بی تفاوت گفتم:احوالات تینا ربطی به من نداره!
با جیغ گفت:دلت میاد ارمیا؟خدا لعنتت کنه بی احساس!
-زنگ زدی بهم بگی بی احساسم؟!.مرسی خودم می دونستم.
-نه نه!.والا از رویا پرسیدم گفت رفتی مسافرت کاری!.این دیگه چه مسافرتیه که یک ماه و یک هفته طول کشیده؟
شکاک پرسیدم:رویا کنارته؟
-نه!
-اگه نیست تو از کجا انقدر آمار رو دقیق داری؟
romangram.com | @romangram_com