#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_476

اینا اگه بفهمن بابام مدافع شاه بوده چی کار می کنن؟چه عکس العملی خواهند داشت؟!

-بابام و مامانم وقتی وضع جامعه رو نابسامان دیدند رفتند بریتانیا.البته قبلا می خواستند برن.

اووو،!.خب دروغ نگفتم فقط همه ی حقیقت رو نگفتم.سری تکون دادند و بحث عوض شد.زن فریدون صدا زد که گوشتها آماده است.مونده بودم منقل کجاست که فریدون سیخ ها رو روی آتیشی که درست کرده بودیم چید.اُه چه باحال.منم به اصرار یه کم باد زدم که صورتم آتیش گرفت.بیخیال شدم.دخترهای رحمت علی همراه حمید و رضوان سفره چیدند.زن فرشید و فریدون و بقیه داشتند برنج می کشیدند.سفره چیده شد و من و رضوان کنار هم نشستیم.رحمت علی تا نگاهش به من افتاد خندید.می دونستم به چی می خنده!.

-ارمیا لازم نیست انقدر معذب باشی!.راحت غذا بخور!

رضوان یه چنگال داد دستم که گفتم:نه رحمت علی خان.من کلا همینجوری غذا می خورم.معذب هم نیستم.

خب من مدل غذا خوردنم اینجور بود.حتی رویا هم بهم گفت کلاس نذار..بعدش که فهمید کلا مدل غذا خوردنم اینجوریه گفت خیلی باکلاس غذا می خوری.سینی ای که گوشت توش بود رو به دست من دادن.من برداشتم و گفتم:رضوان می خوای؟

یه بال برداشت و گفت:مرسی.

سینی رو دادم دست فرشید.تا حالا مرغ اینجوری نخورده بودم.توی رستوران و خونه ی سینا و رامین که خورده بودم اینجوری نبودند.این مدل بیشتر مزه ی مرغ می داد.برنجی که رضوان درست کرده بود عالی بود.گوجه هم بود ولی به نظر من بدون گوجه خوشمزه تر بود.سه تا نوشابه هم روی سفره بود که برای اینکه خنک باشه گذاشته بودیمشون توی چشمه.فریدون برای من نوشابه ریخت و گفت:بفرمائید آقا ارمیا.

سرم رو بلند کردم و گفتم:دستتون درد نکنه من نوشابه نمی خورم.

متعجب گفت:نمی خوری؟

-نوشابه اصلا برای دندون خوب نیست.من نمی خورم.

همه ریز ریز خندیدند.رضوان زیر لب یه لوس گفت که اون لحظه دوست داشتم گردنش رو بشکنم.البته خیلی آروم گفت ولی به نظرم گفت لوس.لوس خودشه.غذا خوب بود....سفره رو جمع کردند و ظرف ها رو توی چشمه شستند.حمید هم گوشی من رو گرفته بود و بازی می کرد.همش یه بازی داشت و اونم به نظرم انقدر که حمید بهش ذوق می کرد،باحال نبود!.فرشید گفت:زندگی سخت نبود تنهایی؟!

-همچین هم تنها نبودم.دو تا دوست داشتم به اسم های سینا و رامتین که خیلی کمک کردند ولی تنهایی زیاد اذیتم نمی کرد.صبح ساعت هفت می رفتم بیرون و دوازده برمی گشتم.وقتی می موند احساس تنهایی کنم؟!


romangram.com | @romangram_com