#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_475

فریدون نشست و گفت:کارت چیه؟!

-دندون پزشکم.

فرشید هو کشید و گفت:تا حالا یه دندون پزشک رو از نزدیک ندیدم.امضاء می دی؟!

همه به شوخی اش خندیدیم که فریدون گفت:کسب و کار چطوره؟!

-خوبه.فعلا یه چند هفته ای میشه کار و بار تعطیله.

بابای رضوان گفت:ان شاء الله دفعه ی بعد با خانواده تشریف بیارید.

-چشم هر وقت اومدن ایران حتما میایم.

متعجب پرسید:بیان ایران؟مگه کجان؟

فرشید با خنده گفت:نگو بچه خارجی هستی!

-نه اصلتا ایرانی ام.ولی تا بیست و دو سالگی بریتانیا بودم.مادروپدرم اونجا بودند.

فریدون پرسید:از کی رفتن؟!

دروغ نداریم.گفتم:وقتی شاه فرار کرد.

بابای رضوان شکاک پرسید:چرا رفتن اونوقت؟!


romangram.com | @romangram_com