#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_474
همه پیاده شدیم و به کمک هم وسایل رو پیاده کردیم.رضوان رفت سمت خانم ها و من کمک حمید و فرشید و فریدون رفتم تا هیزم بیاریم.چوب های خشک رو جمع می کردیم.حمید گفت:شما خیلی کم حرف می زنین.
نگاهش کردم و گفتم:کلاس چندمی حمید؟
-پنجم.
-درست چطوره؟
فرشید گفت:تنبل کلاسه!
حمید سریع گفت:دروغ میگه.
فرشید گفت:من دبیرتم میگم تنبلی بگو آره.
متعجب گفتم:معلمی فرشید؟!
-معلم این بزغاله ام.
حمید دندون قروچه ای کرد.به دبیرش که نمی تونست چیزی بگه!.خندیدم.با یه عالمه هیزم برگشتیم. هاشم و رحمت علی آتیش درست کردند.فرشید برای دخترا تاب بست.وای من دلم تاب می خواست!(خجالت)
نشستم کنار رحمت علی و هاشم.بابای رضوان گفت:چه خبر آقا ارمیا؟
-سلامتی..دستتون درد نکنه.حسابی به زحمت افتادین.
این مدت حس می کنم مودب تر شدم.(بابا مودب!).رحمت علی گفت:چه زحمتی؟!
romangram.com | @romangram_com