#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_473

یه کم نرم تر گرفتم ولی شیر به شلوار خودم و رضوان پاشیده شد.اَه!عجب غلطی کردما..

-رضوان این چرا اینجوریه؟

-بگیریدش سمت سطل نه من!

یه هورا کشیدم وقتی به سطل پر از شیرنگاه کردم.دلم می خواست جیغ بکشم مثل دخترا.حتی وقتی مدرک فارغ التحصیلی دندون پزشکی ام هم اومده بود انقدر ذوق نکرده بودم.بلند شدم.گفتم:وای رضوان می بینی؟!

خندید.می تونستم تو اون لحظه گاوه رو هم بغل کنم.برای تشکر یکی دو تا زدم روش.ولی مثل اینکه خیلی محکم زدم چون یه لگد پروند.

نگاه مات من به مایع سفید ریخته شده روی زمین موند.

حیرت من،ماما گاو ماده،خنده ی بلند و حرص درار رضوان و پوزخند گاو نر به من یه سمت،دهن کجی شیر ریخته شده روی زمین هم یه ور!

***

امروز قرار بود با رحمت علی و هاشم و مادر و پدر رضوان و فرشید و فریدون بریم بادامک و خوش بگذرونیم.

رضوان همون اول از همه قول گرفته بود که به زور هم شده فارسی حرف بزنن.من یه تی شرت سبزکاهویی پوشیده بودم و شلوار پومای مشکی!.رضوان هم مانتوی کرم رنگی با شلوار مشکی پوشیده بود.یه شال کرم هم سرش بود.مانتوش ساده بود ولی بهش می اومد.قرار بود ما برنج ببریم.گوشت و اینا رو بقیه می بردن.یه قابلمه ی بزرگ برنج درست کرده بود.خودم و خودش به سختی بلندش کردیم و با خداحافظی از جماعت حیوون

رفتیم.وای خدا دلم برای ماشینم تنگ شده بود.نشستم که رضوان هم در حیاط رو باز کرد و من رفتم بیرون. خودش هم نشست.قرار بود هاشم همراه ما بیاد ولی آخرش با فرشید اومدن.رحمت علی هم که پیکان بار سفیدش و مادروپدررضوان با سمند فریدون.هوا عالی بود.همه چیزعالی بود.از واشیان تا بادامک مسیر زیادی نبود.جاده اش هم که قشنگ بود.یه قسمت فرشید کنار زد.همه امون کنار زدیم.پیاده شد و یه چیزی به باباش گفت و حرکت کردن.یه ربع بعد وارد یه فرعی شدن و بعد یه طبیعت واقعا بکر و عالی!.چشمه ی نسبتا بزرگی اونجا بود و اطرافش زمین سبز.دوتا درخت کنار هم یه سایه ی بزرگ ایجاد کرده بودند.

-تا حالا اومدی؟

-یه بار با فرشید.


romangram.com | @romangram_com