#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_472
گاوه ماما کرد.صدای حیوون ها همیشه موزیک لایت بین ما بود و پارازیت!
نشست.بحث رو ماهرانه عوض کرد:هنوز هم نمی تونی دست به گاو بزنی؟
-نوچ.
-ناراحت نشیا ولی لوسی یه خورده.
چشم هام از فرط تعجب باز مونده بود.این دیگه کی بود؟!.گفتم:رضوان دقت کردی با زبان نرم کلی به من حرف می زنی؟خدایی این یه مورد رو نیستم!
-خب این حرکات واقعا لوسه..
-لوسم چندشم میشه دست بزنم به گاو؟
-البته!
با حرص گفتم:خب برو کنار تا شیر بدوشم.
سطل پر رو برداشت و یه سطل دیگه گذاشت و گفت:نمیتونی حرفی نیست!
نشستم.باید به این بشر ثابت کنم لوس نیستم.گفت:خب پستونش رو بگیر.
نشنیدم چی می گفت چون داشتم عق می زدم.اَه چه بوی گندی می دن!..رضوان خندید و گفت:من لوسم.
یه چشم غره رفتم.کمکم کرد تا پستونش رو بگیرم.گاوه بلند ماما کرد.رضوان سریع گفت:انقدر سفت نگیرید.
romangram.com | @romangram_com