#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_471

-حق داشتند.

-کی میگه حق داشته؟

نگاهم کرد و گفت:من زندگی اتون رو بهم زدم.

-زندگی من بهم ریخته بود!رویا چی بهت گفته که همچین احساس گناه می کنی؟!

-هیچی!

آدرنالین خونم زده بود بالا.شقیقه ام درد می کرد:رضوان!

-گفتن شما یعنی تو رو خیلی دوست دارن و من زندگی عاشقونه اتون رو بهم زدم!

داد کشیدم:برای خودش گفته!.اون منو دوست داشت،هیچ زندگی عاشقونه ای بین من و رویا نبود.دو هفته قبل از اینکه تو بیای من تصمیم گرفتم بعد از یه سال باهاش خوب باشم.من و رویا دو هفته زندگی خوبی داشتیم. تو اومدی ولی چیزی رو بهم نزدی!.تو نبودی من مجبور بودم زندگی روی هوام رو با شک و تردید با رویا بسازم. رویا خیلی هم دختر خوبی بود ولی تو خیلی چیز ها رو نمی دونی که نمی خواد هم بدونی!.فقط یه کلام بدون هیچ زندگی عاشقونه ای بین من و رویا نبوده.من هنوز هم باهاش رابطه نداشتم.نه که بگم تحریک کننده نبود نه خیر!.من نمی تونستم باهاش رابطه داشته باشم.یه چیزی روی دلم سنگینی می کرد که دلیلش هم شکم به رویا بود.اینکه من عاشق تو شدم،عاشق خودت و نجابتت هیچ دخلی به تو نداره.لازم نکرده کاسه ی داغ تر از آش بشی و احساس گناه کنی!.کسی که باید احساس گناه کنه منم که مادربزرگ تو رو زیر گرفتم.

برای اولین بار صداش رو یه کم بالا برد:این حرف رو نگین.اگه من نباید احساس گناه کنم تو هم نباید احساس گناه کنی!.فرخنده بانو از قبل می دونست که میخواد بمیره و اگه می خواست زنده بمونه می ذاشت عملش کنن. آره من فکر می کردم تو یه قاتلی و مجرمی!.ولی فرخنده بانو برای اولین بار با دستهای لرزون بیمارش من رو زد و گفت این حرف رو نزنم.خب آره تو که مقصر نبودی!.تموم شد!.من نمی تونم دیگه اون روز رو بخاطر بیارم تو هم نباید به یاد بیاری،هیچ وقت!

-یعنی تو من رو به چشم قاتل مادربزرگت نمی بینی!

محکم نگاهم کرد و گفت:نخیر!

-پس چی؟من کیم برات؟چه جوری اومدم تو زندگیت؟ها؟

-تو شوهر منی!.تو شوهر منی که فرخنده بانو گفت با این مرد ازدواج کن چون خیرش تو این ازدواجه!.من حرف مادربزرگم رو گوش دادم همین!.الان هم شوهرم رو به رومه!


romangram.com | @romangram_com