#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_470

-مطمئن باش هم من تو رو دوست دارم هم تمام مردم روستا...می بینی؟به حرفم رسیدی؟همچین مردم متمدن و مهربونی جاشون توی اوجه!.ارزششون بالاتر از اینه که با بی عقلی چند نفر جوک سال بشن!

دستم رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم:متعصب من،آره حق با توئه!.جای این مردم توی اوجه!

سگه اومد و واق واق کرد.رضوان گفت:چی بیِه؟(چی شده؟)

دمش رو تکون داد.رضوان رو محکم تر بغل گرفتم و گفتم:حس می کنم هر لحظه این سگه من رو می کشه!

خندید و گفت:هر مردی احتیاج به یه رقیب عشقی داره!

با اخم و حرص گفتم:همینم مونده سگ محله رقیبم بشه!

نتونستم خودم رو کنترل کنم و یه زبون بهش درآوردم.رضوان بی پروا خندید.خودمم خنده ام گرفت.

رضوان حلقه ی دستهام رو باز کرد و گفت:من برم شیر بدوشم.

یه چشم غره به سگه رفتم.اونم هاپ هاپ وحشتناکی کرد.دنبال رضوان رفتم تو طویله ولی دم در موندم.

-می دونی زندگی توی تهران سخت بود برام؛خیلی!.یه سال تموم پام رو از خونه بیرون نذاشتم.وای چی بگم بهت از ماه رمضان اون سال؟جونم به لبم رسید.خیلی منتظر موندم ولی هیچکدومشون برای سحری بیدار نشدن.فقط سه روزش رویاخانم بیدار شد و تمام.من نمی فهمم اینا چه دینی داشتند؟؟.این به من ربط نداره چون هر کی مشکلات خودش رو داره،ممکن به دستور دکتر بوده باشه که بعید می دونم.خلاصه،روزهای بدی رو سر کردم.بی محبتی و تنهایی بزرگترین دردهای دنیاست!حتی یه گوشی هم نداشتم زنگ بزنم.فقط یه روز دایی مامان اومد و زود هم رفت،برای همیشه رفت!چون دیروز از آسیه شنیدم رفتن کرمان.اون هیچی! توی یه اتاق بودم،خفه!.اصلا جای نفس کشیدن نداشت.تنها چیزی که خوب بود پنجره ی بزرگش بود که من بیشتر ساعات رو از پنجره به بیرون نگاه می کردم.ویوی جالبی هم نبود.نه خبری از طبیعت بود نه چیزی!.البته یه خونه بود رو به روم که عالی بود.باغ و همه چیز داشت.از پنجره به اون خونه ی بزرگ(خونه رستم پور) نگاه می کردم.تقریبا هر روز یه پسر می اومد خونه اشون و با یه پسر دیگه می رفتن بیرون(آندره و امیررایا).یه خانم نسبتا میان سالی هم بود که مدام به یه پیرمرد غُر می زد در مورد باغ..حالا اینا نتیجه گیری های من بوده!.. گذشت..البته یه کتابخونه هم توی اتاقم بود که پر از کتاب بود.همه اشون رو خوندم به جز ده تاشون رو که انگلیسی بودن و در مورد دندون بودن.بقیه فارسی بودند.رمان،داستانی،سیاست و باز هم دندون.کتاب بیماری های دندون و ارتودنسی رو خوندم.درسته خیلی قسمت ها رو نفهمیدم ولی همون قسمت هایی که خوندم خیلی به دردم خورد.جوری که هر روز مسواک می زدم.!.کتاب های دیگه هم رمان بودن اکثرا که مال رویا خانم بودند.چون روی همه اشون نوشته شده بود تقدیم به رویا..بین اونا رمان یاسمین رو دوست داشتم!.

همه چیز عالی نبود.خیلی شبا از دل درد نمی تونستم بخوابم.فقط همون یه شب که خیلی درد داشتم و نمی تونستم نفس بکشم مجبور شدم جیغ بکشم.رویاخانم فکر می کرد آسم دارم...خب شاید هم داشته باشم ولی بعید می دونم.همون لحظه همچین هم نیاز به اسپری تنفسی نبود.یه لیوان آب هم می تونست آرومم کنه. چی بگم از اون روزهایی که آقا ارمیا دیر می اومد و رویاخانم نیش و کنایه می زد.حق داشت.من زندگی اش رو بهم زده بودم.یه شب که شدیداً عصبانی بود و حرصی،اومد و تا تونست من رو زد.تا یه هفته جای کتک هاش درد می کرد،چه دست سنگینی هم داشت.روزهای سخت توی تهران تمومی نداشتند تا روزی که آقا ارمیا گفت بریم روستات.اون لحظه حس می کردم خوشبخت ترین آدم دنیام.هر چقدر هم خوشحال باشم باز هم احساس گناه دارم؛من زندگی اشون رو بهم زدم.رویاخانم حق داشت من رو تا پای مرگ بزنه!

-کی این حق رو بهش می ده؟

برگشت سمتم.با اخم ادامه دادم:چرا بهم نگفتی رویا زدت؟


romangram.com | @romangram_com