#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_469
رضوان رو نرم بغل گرفتم و عکس گرفته شد.کلی عکس گرفتیم.همه هم ژست می گرفتن.حتی سگه!.اون چزنک روغن عجب قوتی داشت.اصلا گرسنه ام نشد.برگشتیم.نسبتا غروب بود.من رفتم حموم که بعد من هم رضوان رفت.به اصرار من یه آستین کوتاه سفید پوشید و روسری هم نپوشید.یه پارچه ی سفید رو پهن کرد توی هال که گفتم:چیه؟
-شهین خانم برام تشک دوخته.حالا می خوام بهش ملحفه بپوشونم.
یه تشک از توی حیاط آورد.خواستم کمکش کنم که گفت:نه.
با سنجاق مشغول ملحفه پوشوندن شد.منم کمکش سنجاق زدم.تشک رو شب انداختیم و روش خوابیدم. چقدر نرم بود.قربونت شهین خانم!
***
-رضوان؟
-بله؟
-چقدره این جائیم؟
-مقدمه چینی می کنین برای برگشتن؟
-قرار بود منو جمع خطاب نکنی!
-خب مقدمه چینی می کنی برای برگشتن؟
-من تو و این روستا رو دوست دارم.تو رو،سگت رو،گله ات رو،بزهای چندشت رو،خروس منفورت رو،مرغ بی تربیتت،غذاهای محلی ای که درست می کنی،تشکی رو که روش می خوابیم،خونه رو،صبح تمیز اینجا رو، طلوع و غروب مدهوش کننده اینجا رو،بوی گل های توی باغچه ات،مزه ی توت،گرمای اینجا رو،رحمت علی و هاشم خان و خانواده هاشون،پدرومادرت،مردم رو!.همه چی رو دوست دارم.از همه بیشتر تو رو!
خندید.خیلی می خندید.لبخنداش همه شیرین بود ولی به قول خودش وقتی با من تنها می شد گاهی خیلی بد جا می خندید.در حد ضدحال!.ولی همون ضدحال هاش هم دوست داشتنی بود.
romangram.com | @romangram_com